حكيم ابوالقاسم فردوسى
198
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
و در دل به خود گفت : كه من بر دل پاك شيون كنم * به آيد كه از دشمنان زن كنم سودابه چون سياوش را خاموش و نگران ديد حرير نازكى را كه براى دلربايى بيشتر بر سر و روى افگنده بود ناگهان به يك سو افگند ، تنگ در كنارش گرفت و گفت : حق دارى كه به اين دختران ننگرى و به ايشان نپردازى آنان در برابر زيبايى خيره كنندهء من ماه را مانند كه برابر خورشيد درآيند . ايشان در حضور من جلوه ندارند اگر با من پيمان ببندى كه هميشه مرا باشى چو بيرون شود زين جهان شهريار * تو خواهى بُدن زو مرا يادگار من اينك به پيش تو استادهام * تن و جان روشن ترا دادهام ز من هر چه خواهى همه كام تو * برآرم نپيچم سر از دام تو آن گاه چنان بىخويشتن شد كه بناگاه سر سياوش را در آغوش كشيد و گونههايش را غرق بوسه كرد . رخ شهزاده از شرم گلگون شد ، و به دل گفت : اى دادار دادگر ، مرا از افسون و زشتكارى اين خيانتگر بىآزرم شوخ ديده در پناه خود بدار نه من با پدر بىوفايى كنم * نه با اهرمن آشنايى كنم . پروردگارا اگر به اين شوخچشم چشم هوسباز سخنان سرد بگويم و بر او بياشوبم باشد كه بر من خشم گيرد ، دلش بجوشد و شهريار را به افسون بر من بدگمان و سرگران كند . همان بهتر كه براى رهايى از شرانگيزى وى او را به سخنان گرم بفريبم . آن گاه شهزاده به سودابه گفت : بىگمان به زيبايى و دلفريبى در سراسر گيتى مانند ندارى و جز شاه كسى را نشايى . مرا دختر خويش به كابين ده ، پيمان مىبندم جز او كس را به همسرى برنگزينم . آنچه با من گفتى به كس مگوى و من نيز هرگز بر زبان نمىآورم . تو مرا به جاى مادرى .