حكيم ابوالقاسم فردوسى
199
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
سپس به تندى از جاى برخاست و از شبستان بيرون شد . و چون شهريار به شبستان درآمد سودابه وى را گفت : همهء دختران خوبروى را در منظر او درآوردم ، جز از دختر من هيچيك را نپسنديد و هيچ كدام در نظرش جلوه نكرد . آمدن سياوش ديگر بار به شبستان كاووس شاد شد . اما دل سودابه آرام نگرفت . دگر بار سياوش را نزد خويش خواند و به لابه و زارى به او گفت : بهانه چه دارى كه از مهر من * بپيچى ز بالا و از چهر من يكى شاد كن در نهانى مرا * ببخشاى روز جوانى مرا كنون هفت سال است تا مهر من * همى خون چكاند اَبَر چهر من و گر سر بپيچى ز فرمان من * نيايد دلت سوى درمان من كنم بر تو بر پادشاهى تباه * شود تيره بر چشم تو هور و ماه سياوش از گفتار گناهانگيز سودابه روى در هم كشيد ، برآشفت و به تلخى گفت : مرا آن روز زندگانى مباد كه براى برآوردن هوس ، دين و دانش را خوار ، و به پدر خيانت كنم . تو همسر شاه و خداوند گاهى ، شرم بادت كه گناه بدين بزرگى كنى . آن گاه خشمگين از جاى برخاست . سودابه چنگ درآورد ، بر او آويخت و گفت : من راز دل خويش از آن با تو گفتم كه به من مهرورزى نه آنكه مرا رسوا كنى ، و خوار و حسرتزده از خود برانى . فريب دادن سودابه كاووس را پس آن گاه جامه بر تن دريد ، رخ را به ناخن خراشيد و خروش برآورد . كاووس با خبر شد نگران از آن غوغا و فغان به شبستان رفت . سودابه به ديدن شاه زاريد و خروشيد و گفت : چون سياوش به شبستان درآمد و مرا تنها يافت به من درآويخت و گفت : عشق تو در دلم آتش افگنده است ، از چه بر من نامهربانى من جز تو كسى را نمىخواهم و نمىجويم . بينداخت افسر ز مشكين سرم * چنين چاك شد جامه اندر برم