حكيم ابوالقاسم فردوسى

195

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

كنون گرچه مادرت شد يادگار * به مينوست جان وى ، انده مدار دل سياوش بدين دلداريها و پندها آرام و شكيبا شد . دلدادگى سودابه بر سياوش يك روز كه سياوش و پدرش با هم نشسته بودند سودابه از در درآمد . به يك نگاه چنان به روى و موى شهزاده شيفته شد كه حالش بگرديد و آرامش از دست رفت . پس از اين ديدار سودابه در نهان محرمى پيش سياوش فرستاد و پيغام داد : كه اندر شبستان شاه جهان * نباشد شگفت ار شوى ناگهان شاهزاده از شنيدن اين پيام سخت تافته شد و گفت : مرا با زنان و شبستان كارى نيست ، و مباد آن روز كه به ايشان روى آورم . سودابه از پاسخ تند و تلخ سياوش دريافت كه افسون ِ وى در او درنمىگيرد . روز ديگر نزد شهريار رفت نخست وى را ستود ، آن گاه گفت : روا نيست كه سياوش بدين گونه با من و خواهرانش ناآشنا و بيگانه باشد . به او اجازه بده گاهگاه پيش ما بيايد . همه آرزومند ديدار اوييم دوستش مىداريم و زر و گوهر بر پايش مىافشانيم . كىكاووس سياوش را نزد خويش خواند و به او گفت : يزدان يكتا ترا چنان به روى و خوى خوش آفريده كه هر كس ترا ببيند مهرت را در دل مىپذيرد . در شبستان من خواهرانى دارى كه آرزومند ديدار تواند . سودابه نيز ترا مادرى مهربان است . برو و زمانى با آنان به صحبت بنشين . سياوش لحظه‌اى انديشه كرد خيره به چهرهء پدر نگريست . پنداشت كه شهريار مىخواهد از باطن وى آگاه شود . به پايان كار انديشيد و در دلش افتاد كه اگر به شبستان رود باشد كه بدانديشان در بارهء او گفتگوها كنند . از سر نارضايى گفت : اى شهريار ، مرا به خردمندان و هنروران و جهان ديدگان رهنمايى كن تا از دانش و هنر و