حكيم ابوالقاسم فردوسى

192

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

كنون آن به خون اندرون غرقه گشت * كفن بر بر و يال تو خرقه گشت كنون من كرا گيرم اندر كنار ؟ * كه خواهد بُدن مر مرا غمگسار ؟ دريغا تن و جان و چشم و چراغ ! * به خاك اندرون مانده از كاخ و باغ پدر جستى اى گرد لشكر پناه * به جاى پدر گورت آمد به راه از آن پيش كو دشنه را بر كشيد * جگر گاه سيمين تو بر دريد چرا آن نشانى كه مادرت داد * ندادى به دو و نكرديش ياد ؟ نشان داده بد از پدر مادرت * ز بهر چه نامد همى باورت ؟ همى گفت و مىخست و مىكند موى * همى زد كف دست بر خوب روى ز بس كوهمى شيون و ناله كرد * همه خلق را چشم پر ژاله كرد بيفتاد بر خاك و چون مرده گشت * تو گفتى همه خونش افسرده گشت به هوش آمد و باز نالش گرفت * بر آن پور كشته سگالش گرفت سر اسب او را به بر در گرفت * بمانده جهانى به دو در شگفت گهى بوسه زد بر سرش گه به روى * ز خون زير سمش همى راند جوى ز خون مژه خاك را كرد لعل * همى روى ماليد بر سم و نعل بياورد آن جامهء شاهوار * گرفتش چو فرزند اندر كنار بياورد خفتان و درع و كمان * همان نيزه و تيغ و گرز گران بياورد زين و لگام و سپر * لگام و سپر را همى زد به سر به درويش داد آن همه خواسته * زر و سيم و اسبان آراسته بپوشيد پس جامهء نيلگون * همان نيلگون غرق گشته به خون به روز و به شب مويه كرد و گريست * پس از مرگ سهراب سالى بزيست سرانجام هم در غم او بمرد * روانش بشد سوى سهراب گرد داستان سياوش يك روز طوس و گيو و گودرز با تنى چند از مردان سپاهى براى شكار كردن به دشت دغوى رفتند . اين دشت نزديك مرز توران بود . در آن جا شكار بسيار انداختند . چون مسافتى پيش رفتند به بيشه‌اى رسيدند .