حكيم ابوالقاسم فردوسى

193

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

طوس و گيو در پيش مىراندند و مردان سپاهى در قفاى ايشان مىرفتند . اين دو سردار زمانى كه در بيشه به جستجوى شكار مىگشتند ناگهان دخترى خوبرخ يافتند كه در زيبايى و دل آرايى به ديدار او در زمانه نبود * ز خوبى بر او بر بهانه نبود به بالا چو سرو و به ديدار ماه * نشايست كردن به دو در نگاه طوس به آن ماهروى آخته اندام گفت : تو كيستى و چرا تنها و پياده به اين جا آمده‌اى ؟ او گفت : من دختر گرسيوزم نژادم به فريدون مىپيوندد . ديشب ، پدرم در حالى كه مست بود و از بزمى باز مىگشت ، همين كه مرا ديد از بىخودى و غايت مستى تيغ كشيد تا مرا بكشد . ترسيدم . بر اسب برآمدم و گريختم . چون مسافتى در اين بيشه پيمودم پاى اسبم به سنگ درآمد و از رفتن درماند . از شوربختى ، تاج زرين و گوهرهايى كه با خود داشتم ناشناسى چند از تن ربودند و تنم را به ضرب نيام شمشير آزردند . از بيمشان گريختم و اكنون به اين جا افتاده‌ام . پدرم چون به خويشتن آيد بىگمان از ستمى كه بر من كرده پشيمان مىشود و كسانى را به جستجويم مىفرستد . مادرم نيز به دنبالم مىشتابد . دل طوس و گيو به گفتار آن خوبروى گرم شد ، و هر يك دلباختهء وى گشت . بر سر تصاحب او ميان آن دو گفتگو در گرفت . طوس گفت : از آن من است زيرا اول من او را ديدم . گيو گفت : نه ، مال من است ، زيرا من پيشتر از تو اسب تاختم و به او رسيدم . چون گفتگو بالا گرفت قرار نهادند داورى پيش كىكاووس برند . كاووس وقتى آن خورشيدروى دلجوى را ديد و بر نژادش آگاه شد به جان فتنه و فريفته‌اش گشت ، و گفت : بيهوده با هم مستيزيد كه اين دختر در خورِ من است و وى را به مشكوى خود برد .