حكيم ابوالقاسم فردوسى
191
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
دستان سام و همهء سران سپاه و جمله لشكريان و مردمان به پيشباز آمدند ، و دستان وقتى چشمش به تابوت افتاد از اسب فرود آمد . همه جامه چاك كردند كمر از ميان گشودند و خاك بر سر پراگندند . و چون تهمتن به ايوان خويش درآمد و رودابه تابوت سهراب را ديد از ديدگان خون باريد و فغان برداشت و همى گفت زار اى گو سرفراز * زمانى ز صندوق سر بر فراز به مادر نگويى همى راز خويش ؟ * كه هنگام شادى چه آمدت پيش به روز جوانى به زندان شدى ! * برين خانهء مستمندان شدى ! تهمتن از ناله و مويه و فغان رودابه داغش تازه شد و چنان خروشيد كه گفتى روز رستخيز پديد آمده است . سپس تابوتى از عود و بَستهاى زر ساختند . پيكر سهراب را در آن نهاد و در دخمه گذاشت . به آخر شكيبايى آورد پيش * كه جز آن نمىديد هنجار خويش از آنكه جهان را بسى هست زين سان به ياد * بسى داغ بر جان هر كس نهاد آگاهى يافتن مادر از كشته شدن سهراب چون خبر كشته شدن سهراب به شاه سمنگان رسيد از اندوه جامه بر تن دريد . مادر سهراب به شنيدن خبر مرگ پسرش بزد چنگ و بدريد پيراهنش * درخشان شد آن لعل زيبا تنش برآورد بانگ و غريو و خروش * زمان تا زمان زو همى رفت هوش مر آن زلف چون تاب داده كمند * به انگشت پيچيد و از بن بكَند به سر برفگند آتش و برفروخت * همه موى مشكين به آتش بسوخت همى گفت كاى جان مادر كنون * كجايى سرشته به خاك و به خون دو چشمم به ره بود گفتم مگر * ز سهراب و رستم بيابم خبر چه دانستم اى پور كايد خبر * كه رستم به خنجر دريدت جگر دريغش نيامد از آن روى تو * از آن بر ز بالا و بازوى تو بپرورده بودم تنت را به ناز * به رخشنده روز و شبان دراز