حكيم ابوالقاسم فردوسى

190

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

زارى كردن رستم بر سهراب تهمتن سهراب خسته را بر روى جامه‌اى زرنگار خواباند و خود سوى كاووس روانه شد . هنوز مسافتى دور نشده بود كه كسى دنبالش آمد و او را گفت : كه سهراب شد زين جهان فراخ * همى از تو تابوت خواهد نه كاخ پيل تن آهى سرد و پر درد بر كشيد از اسب فرود آمد از اين غم خاك بر سر پراگند و همى گفت زار اى نبرده جوان * سرافراز و از تخمهء پهلوان كرا آمد اين پيش كامد مرا * كه فرزند كشتم به پيران سرا بريدن دو دستم سزاوار هست * جز از خاك تيره مبادم نشست چه گويم چو آگه شود مادرش ؟ * چگونه فرستم كسى را برش ؟ چه گويم چرا كشتمش بىگناه ؟ * چرا روز كردم بر او بر سياه ؟ كدامين پدر هرگز اين كار كرد ؟ * سزاوارم اكنون به گفتار سرد همى آرزو گاه و شهر آمدش * يكى تنگ تابوت بهر آمدش آن گاه فرمود تا ديباى خسروى بر تابوت كشيدند و به خيمه بردند . سپس از سر درد و حسرت بىاختيار به سراپرده آتش درافگند دگر بار خروشيد ، فغان برداشت ، بر سر زد و گفت : دريغ آن همه مردى و راى تو ! * دريغ آن رخ و برز و بالاى تو ! دريغ اين غم ِ و حسرت جان گسل ! * ز مادر جدا و ز پدر داغ دل ! بزرگان چون وى را چنين دردمند و پراگنده دل يافتند با او بر خاك نشستند ، و براى آرام كردن خاطرش زبان به پند دادن گشودند . اما اندرزهاى ايشان در دلش اثر نكرد و پيوسته به ياد فرزند دلبند خود بود . كاووس چون از مرگ سهراب آگاه شد نزد رستم آمد و دلداريش را زبان گشود . پس از بازگشتن شهريار به جايگاه خود تهمتن تابوت سهراب را بر گرفت و روانهء زابلستان شد . چون نزديك شهر رسيد