حكيم ابوالقاسم فردوسى
185
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
برمىآورم . بدين گفته هر دو از اسب فرود آمدند و از هنگام دميدن خورشيد تا گاه فرو شدن آن به كشتى درآويختند . هر دو چندان نيرو كردند كه تنشان از خون و عرق پوشيده شد . سرانجام سهراب چون پيل مست تهمتن را از زمين در ربود ، بر خاك افگند ، بر سينهاش نشست و خواست با خنجر سرش را ببرد . رستم چون جانش را در خطر ديد گفت : اى جوان ، رسم و آيين ما در كشتى گرفتن اين است كه اگر كسى پشت حريفش را نوبت اول بر زمين رساند ، و گرچه دشمن خونى او باشد نبايد او را بكشد بلكه دگر بار با او به كشتى گرفتن بپردازد اگر بار دوم بر او پيروز شد و پشتش را به خاك رساند كشتنش رواست . سهراب از جوانى و جوانمردى و دليرى كه داشت گفتار جنگجوى پير را پذيرفت او را رها كرد . به دشت آمد و به نخجير كردن پرداخت . چنان به اين كار سرگرم شد كه آن كس را كه با او نبرد كرده بود فراموش كرد . چون هوا تاريك گشت هومان به جستجوى او شد ، و چون وى را يافت از چگونگى و پايان نبرد پرسيد . سهراب آنچه رفته بود و سخنى كه رستم به او گفته بود باز گفت . به دو گفت هومان دريغ اى جوان * به سيرى رسيدى همانا ز جان هژبرى كه آورده بودى به دام * رها كردى از دست و شد كار خام نگه كن كه زين بيهده كار كرد * چه آرد به پيشت به روز نبرد سهراب به هومان گفت : از آنچه رفته نگران مباش فردا باز به جنگم مىآيد زود باشد بر او پيروز شوم و به گردنش پالهنگ بيفگنم . از سوى ديگر چون رستم از ميدان كارزار برگشت ، خود را به چشمه رساند . تن و سر و رويش را شست آب آشاميد و يزدان را به ارادت و صداقت تمام نيايش كرد .