حكيم ابوالقاسم فردوسى

186

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

چنان بود كه رستم از آغاز جوانى چندان زورمند بود كه چون پا بر زمين يا سرِ سنگ مىنهاد از بسيارى نيرو كه داشت هر دو پايش در زمين يا سنگ فرو مىرفت ، از اين رو پيوسته در رنج و زحمت بود . روزى از يزدان پاك بزارى طلبيد از زورش چندان كه پايش در زمين و سنگ فرو نرود بكاهد . ايزد دادگر حاجتش را برآورد ، در آن ساعت كه بر سر چشمه بود به يزدان ناليد و خواست كه پروردگار نيرويى را كه به دعا از او كاسته بود ، باز دهد تا بر حريف جوانش چيره شود ، و يزدان پاك به دو باز داد آن چنان كش بخواست * بيفزود در تن هر آنچش بكاست كشته شدن سهراب بدست رستم چون دو پهلوان بار دگر به رزمگاه آمدند ، هر يك اسبش را بست ، به كشتى گرفتن پرداختند ، و دوال كمر يكديگر را گرفتند . پس از لختى كشش و كوشش تهمتن به قوت سر و يال سهراب جوان را گرفت ، از زمين در ربود ، بر زمينش زد و سبك تيغ تيز از ميان بر كشيد * بر پور بيدار دل بر دريد سهراب چون بدين گونه خوار و غرقهء خاك و خون شد رستم را گفت : از تو بر من ستم نرفت ، گناه و بيداد از آسمان و گردش روزگار است كه زندگى مرا به گاه تازه جوانى سر آورد همسالان من در كوى و برزن بازى مىكنند و من چنين در خاك و خون غلتيده‌ام نشان داد مادر مرا از پدر * ز مهر اندر آمد روانم به سر همى جستمش تا ببينمش روى * چنين جان بدادم بدين آرزوى دريغا كه رنجم نيامد به سر * نديدم در اين هيچ روى پدر كنون گر تو در آب ماهى شوى * و يا چون شب اندر سياهى شوى و گر چون ستاره شوى بر سپهر * ببرّى ز روى زمين پاك مهر بخواهد هم از تو پدر كين من * چو بيند كه خشت است بالين من از آن نامداران گردنكشان * كسى هم برد نزد رستم نشان كه سهراب كشتست و افگنده خوار * همى خواست كردن ترا خواستار