حكيم ابوالقاسم فردوسى

180

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

و هماورد خواست . هيچ كس از نامداران ايران سپاه جرأت نگريستن به او نكرد . آن گاه سهراب خروشيد ، كاووس شاه را به هماوردى طلبيد و : چنين گفت كاى شاه آزاد مرد * چگونه است كارت به دشت نبرد چرا كرده‌اى نام كاووس كى * كه در جنگ شيران ندارى تو پى گر اين نيزه در مشت پيچان كنم * سپاه ترا جمله بىجان كنم شبى كه ژنده پيل كشته شد سوگند ياد كردم كه يك نيزه‌دار ايرانى را به جا نگذارم و كاووس را زنده بردار كنم . اكنون اگر از جنگيدن با من بر جان خود بيم مىكنى يكى از دليران خود را به ميدان بفرست . هيچ كس پاسخش نداد . سهراب بر لشكرگاه ايران حمله برد و چندين سراپرده را از جاى كَند . كاووس غمين شد ، و به سران سپاه گفت : يكى نزد رستم بريد آگهى * كزين ترك شد مغز گردان تهى هيچ سوارى هماورد او ندارم ، و اگر تو چاره نكنى همه را به تيغ بيداد بىجان مىكند . طوس بىدرنگ نزد رستم رفت و آن چه را از كاووس شنيده بود به او گفت . رستم گفت : پادشاهان ديگر اگر گاهى مرا براى جنگيدن با دشمن مىخواندند ، گاهى نيز براى شركت در بزم دعوت مىكردند اما از كاووس هيچ گاه جز رنج نصيبى نبرده‌ام . آن گاه رخش را زين نهاد . ببر بيان پوشيد ، كمر كيانى بر ميان راست كرد ، بر رخش نشست ، و روانهء ميدان كارزار شد . چون سهراب را با آن يال و شاخ ديد به دو گفت از ايدر به يك سو شويم * بر آورد گه بر بىآهو شويم بگفت او به رستم برو تا رويم * به يك جاى هر دو دو مرد گُويم