حكيم ابوالقاسم فردوسى

181

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

از ايران و توران نخواهيم كس * چو من باشم و تو به آورد بس رزم رستم با سهراب تو بالاى بلند و كتف و يال پهلوانان دارى ، اما بسيارى سال بر تو ستم كرده است ، و تاب مبارزهء مرا ندارى . رستم به روى سهراب نگريست ، و به او گفت : اى جوانمرد ، چونان زمين كه پست و سرد و خشك است مباش ، مانند هوا باش كه ملايم و بر جاى بلند است . من در پيرانه سرى نيز بسى نبرد كرده‌ام ، و بسيار سپاهيان را از ميان برداشته‌ام بسى ديو بر دست من كشته شده و به هر دشمن كه تاخته‌ام هرگز شكست نخورده‌ام . كوه و دريا و ستارگان گواه منند كه با نامداران توران زمين چه كرده‌ام . اما از تو مهرى بر دلم نشسته و نخواهم كه به دست من كشته شوى . با اين پهلوانى كه دارى نه تنها چنين مىنمايد كه نژاده‌اى و به تركان نمىمانى ، بلكه همانند تو ميان ايرانيان نيز كسى را نمىشناسم . سهراب چون اين سخنان از تهمتن شنيد دلش بر او گرم شد و گفت : خواهم كه نام و نشان ترا بدانم . چنين در دلم افتاده كه رستم و از تخمهء نيرمى . تهمتن مصلحت را گفت : نه ، من رستم و از تخمهء نيرم نيستم او پهلوانى بلند نام است . و من نه آنم . بارى ، براى آغاز نبرد به يكديگر نزديك شدند . با نيزه به هم تاختند . چون بر نيزه بند و سنان نماند با شمشير به يكديگر حمله بردند . بر اثر شدت و كثرت حمله تيغ در دست هر دو ريز ريز شد . آن گاه با عمود جنگ را آغاز نهادند و چندان كوشيدند كه گرز در دستشان خميده ، و زره بر تنشان گسسته شد . اسب هر دو از جهش و جنبش ، و بازوى هر دو از كار باز ماند . زبانشان از تشنگى چاك چاك و تنشان از عرق پوشيده شد . چون تاب و توان براى هيچ يك بجا نماند از هم دور شدند . رستم در دلش گفت : من كه جنگ با ديو سپيد را هيچ شمردم امروز از درماندگى خود در پيگار با اين تازه جوان ِ جنگ نيازموده بر خود نااميد شدم .