حكيم ابوالقاسم فردوسى
179
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
هجير گفت : من از تو چيزى پنهان نداشتم اگر نام آن مرد چينى را نگفتم ، از آن بود كه ندانستم . سهراب گفت : تو گفتى كه رستم مهتر سران سپاهيان و پشت و پناه ايران است ، چگونه ممكن است در جنگى كه شاه كاووس پيش رو سپاهيان باشد ، رستم حضور نداشته باشد ؟ هجير جواب داد : شايد رستم به زابلستان رفته كه هنگام بهار است ، و گاه بزم آراستن در گلستان . سهراب جواب داد : اكنون كه شاهنشاه ايران را جنگى بزرگ روى نموده است ، و فرمانروايان از هر سو با سپاه به يارى او شتافتهاند چگونه ممكن است كه رستم در زابلستان به شادخوارى و بزم نشسته باشد . با تو پيمان مىبندم اگر رستم را به من بنمايى ترا از هر چه خواهى بىنياز كنم و اگر اين راز را همچنان بر من پوشيده دارى سر از تنت جدا مىكنم . اكنون درست بينديش و يكى از اين دو را برگزين : مرگ يا بىنيازى از همه چيز . هجير در دل به خود گفت : اگر من رستم را ننمايم و به دست سهراب كشته شوم نه روز تيره مىشود و نه آب جوى خون . دليران ايران كين مرا از اين جوان باز مىستانند . به سهراب گفت اين چه آشفتن است * همه با من از رستمت گفتن است چرا بايد اين كينه آراستن * به بيهوده چيزى ز من خواستن كه آگاهى آن نباشد برم * بدين كينهخواهى بريدن سرم باور بدار كه تو بر رستم دست نمىيابى ، به تو پند مىدهم از رويارويى با او بپرهيز كه جان بر سر آن خواهى باخت . تاختن سهراب بر سپاه كاووس سهراب چون اين گفتارهاى درشت را شنيد رو از او برگرداند پشت به وى كرد كمر به جنگ بست تاج از سر برداشت زره و خفتان پوشيد خود بر سر نهاد كمان و كمند برگرفت گرزش را برداشت بر اسب نشست نيزه به دست گرفت ، خروشان و دمان به ميدان جنگ رفت