حكيم ابوالقاسم فردوسى
176
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
به دشت بيرون شدند . چون از دور ديدهبانان سهراب نمودار گشتند سپهدار را از نزديك شدن و صفآرايى سپاهيان ايران آگاه كردند . سهراب بر بالاى باره رفت و به نگاه كردن سپاهيان پرداخت . دل هومان از ديدن آن لشكريان گران بيمناك شد . سهراب وى را دلدارى و جرأت داد و گفت : ميان اين همه مرد سپاهى يكى كه تاب جنگيدن مرا داشته باشد نيست . سپهدار تورانيان دل نباخت . به شادمانى از فراز باره به زير آمد ، و بىتشويش خاطر به ميخوارگى سرگرم شد . چون شب در رسيد رستم پيش كىكاووس آمد و گفت : مىخواهم بىابزار جنگ ، نهانى نزديك سهراب و سران سپاه او بروم و از حال آنان آگاه شوم . شهريار اجازه داد . رستم جامهء تورانيان پوشيد ، و دور از چشم ديگران درون دژ رفت و از نهان گاه به نظارهء آنان پرداخت . گفتنى است وقتى سهراب از شهر برون شد مادرش يكى از پهلوانان را كه پسر پادشاه سمنگان و خال سهراب بود ، و آن شب كه رستم در جستجوى رخش به دربار شاه سمنگان رفته بود ، وى را ديده بود همراه سهراب كرد تا وقتى دو سپاه رويارو شدند پدرش را به او بنمايد . رستم به ديدن يال و كوپال و بازو و ران و بالا و اندام سهراب غرق شگفتى شد و مدتى از نهان گاه به جمله سران و بزرگان او نگريست . اتفاق را ژنده رزم - خال سهراب - براى انجام دادن كارى لازم به جايى كه رستم در آن جا نهان شده بود ، رفت . در تاريكى او را ديد و پرسيد : چه مردى به دو گفت با من بگوى * سوى روشنى آى و بنماى روى رستم به شنيدن اين سخن با مشت چنان بر سرش كوبيد كه در دم افتاد و جان داد . آن گاه از دژ بيرون شد . از سوى ديگر چون ساعتى گذشت و ژنده رزم به انجمن