حكيم ابوالقاسم فردوسى

177

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

باز نگشت سهراب چند تن را به جستجوى او فرستاد . رفتند و ديدند كه او خوار و زار جان سپرده است . وقتى سهراب از فرجام كار ژنده رزم آگاه شد سخت غمين و دردمند گشت و به سران سپاه گفت : يك امشب شما را نبايد غنود * همه شب سر نيزه بايد بسود كه گرگ اندر آمد ميان رمه * سگ و مرد را ديد در دمدمه ربود از دليران يكى گوسپند * بزارى و خواريش چونين فگند اگر خدا يار باشد به زودى كين ژنده رزم را از ايرانيان مىگيرم . چون رستم در تاريكى شب نزديك لشكرگاه سپاهيان ايران رسيد گيو كه پاسدار بود تيغ از نيام بركشيد و بر او نهيب زد كه كيستى . پيل تن خنديد و نام خود را گفت . گيو چون تهمتن را شناخت از اسب فرود آمد ، پياده پيش او رفت ، و گفت در اين شب تيره بيگاه با جامهء تورانيان كجا رفته بودى . رستم بگفتش به گيو آن كجا كرده بود * چنان شيرمردى كه آزرده بود آن گاه نزد شهريار رفت و به او گفت : از ميان تركان هرگز كسى به برز و بالا و كتف و بر و پاى سهراب بر نخاسته است و شاه را از آن مشت سخت كه بر سر و گردن ژنده رزم كوبيده بود و او را كشته بود آگاه كرد . آن گاه به شادخوارى و آراستن سپاه پرداختند . پرسيدن سهراب نام سرداران ايران از هجير روز ديگر چون خورشيد جهان تاب از خاور سر بر زد سهراب خفتان جنگ پوشيد ، كمند به فتراك بست ، بر پشته‌اى برآمد و به هجير گفت : در بارهء سران سپاه ايران از تو پرسشهايى مىكنم ، اگر براستى پاسخ دادى از گزند من در امانى و سرافراز مىمانى اما اگر بناراستى جواب دادى جايت بند و زندان است . هجير جواب داد سپهدار هر چه بپرسد اگر بدانم براستى پاسخ مىگويم . سهراب پرسيد : آن سراپرده كه از ديباى رنگارنگ است ، صد ژنده پيل بر در آن بسته است ، و درفشى بلند و