حكيم ابوالقاسم فردوسى
153
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
يكى كاخ زرين ز بهر نشست * برآورد بالاش را بر دو شست ز پيروزه كرده بر او برنگار * در ايوانش ياقوت برده به كار نبودى تموز ايچ پيدا نه دى * هوا عنبرين بود و بارانش مى همه ساله روزش بهاران بدى * گلان چون رخ گلعذاران بدى گمراه كردن اهريمن كاووس را و به آسمان رفتن كاووس ابليس كه هميشه نيت و همتش گمراه كردن مردمان است روزى سران ديوان را گرد آورد و به آنها گفت : چنين دانم كه در اين روزگار بخت كاووس برگشته است ، و از ميان شما كسى مىخواهم كه او را چنان از راه راست بگرداند كه سر از بندگى يزدان پاك بپيچد . هيچ كس از ديوان جرأت اين كار بزرگ نكرد . چون ابليس دگر بار نيت بد خويش را بر زبان آورد ديوى دژخيم خوى از جاى برخاست و گفت : من به نيرنگ و افسون او را از دين خداى برمىگردانم . آن گاه خود را به صورت غلامى سخنگوى و شايستهء انجمن درآورد ، و در وقتى كه شهريار به عزم شكار بيرون رفته بود بر او نمايان شد . زمين ادب بوسيد ، دسته گل زيبا و بويايى به وى تقديم كرد و گفت : اى شهريار نيك بخت اكنون همهء روى زمين زير فرمان تست ، و همه پادشاهان و سالاران و حكمروايان به بندگى تو مىبالند . يك كار بزرگ به جا مانده است كه اگر آن را انجام دهى تا دنيا بر جاست نام بلندت برقرار مىماند . بايد به آسمان به روى و دريابى كه چگونه است ماه و شب و روز چيست * بر اين گردش چرخ سالار كيست چه دارد همى آفتاب از تو راز * كه چون گردد اندر نشيب و فراز گرفتى زمين و آنچه بد كام تو * شود آسمان نيز در دام تو اين سخنان وسوسهانگيز در دل پادشاه خيره سر و بيشى جوى سخت اثر كرد و چون از شكار كردن بازگشت ، از اخترگران پرسيد : دورى زمين تا آسمان چقدر است ؟ و چون جوابى سست و دلخواه شنيد