حكيم ابوالقاسم فردوسى

149

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

مازندران بر سر پولادغندى ، و بيد و ديو سپيد و سردارانش چه بلا آوردم . اكنون بينديش و آن كن كه خرد فرمايد . چون فرستاده به دربار شاه هاماوران رسيد و نامه را داد و پيغام را رساند ، شاه از تيره رايى و خيره‌سرى برآشفت و گفت نه تنها كىكاووس را رها نمىكنم بلكه اگر رستم هم به اينجا بيايد او را به زندان در بند مىكنم . فرستاده برگشت و آنچه شنيده بود به پيل تن گفت . رستم بىدرنگ سپاه به سوى هاماوران راند ، و چون در راه به دريا رسيد سپاهيانش را با كشتى و زورق به آن سوى آب كشيد . وقتى شاه هاماوران از نزديك شدن سپاه تهمتن آگاه شد بر پايان كار خود انديشناك گشت بىدرنگ پيكى به بربرستان ، و پيكى ديگر به مصر فرستاد و از پادشاهان آن جا بزارى يارى طلبيد و نوشت : گر ايدون كه باشيد با من يكى * ز رستم نترسم به جنگ اندكى و گرنه از اين بر همه بد رسد * دراز است بر هر سويى دست بد پادشاهان مصر و بربرستان هر يك سپاهى سنگين به يارى شاه هاماوران فرستادند ، و او قوىدل شد . در اين هنگام رستم پيكى پيش كاووس شاه فرستاد و نوشت : اگر من جنگ را آغاز كنم سپاهيان هر سه پادشاه به يك نهيبم شكسته و گريزان مىشوند ، اما مىترسم پادشاه هاماوران چون نگون بختى خويش را دريابد به تو گزند رساند و كىكاووس چنين داد پاسخ كه منديش ازين * نه گسترده از بهر من شد زمين چنين بود تا بود گردان سپهر * كه با نوش زهر است و با كينه مهر و ديگر كه دارنده يار من است * پناه است و مهرش حصار من است چون رستم از جواب آگاه شد جنگ را آماده شد . به ميدان درآمد و مرد مبارز طلبيد . از صف دشمنان هيچ كس جرأت جنگيدن با او نكرد .