حكيم ابوالقاسم فردوسى

150

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

تا غروب آفتاب همچنان سوار در ميدان جنگ ماند و چون كسى پيش نيامد به جايگاه خويش بازگشت . روز ديگر چون خورشيد سر بر زد رستم جامهء جنگ پوشيد ، سپاه آراست و رزم كردن رستم با سه شاه و رها شدن كاووس از بند چنين گفت با لشكر سرفراز * كه امروز مژگان بداريد باز چو ما را بود يار يزدان پاك * سر دشمنان اندر آرم به خاك از سوى ديگر سپاه انبوه بربرها كه صد و شصت پيل جنگى داشت ، و سپاه هاماوران كه صد پيل داشت ، و سپاه مصر كه سراپا غرق آهن بود ، همه آمادهء كارزار شدند . گزاره ميمنه ، و زواره ميسرهء سپاه ايران را فرمان مىداد و رستم در قلب لشكريان بود . چون جنگ آغاز شد و رستم رخش را به تك درآورد از كشته پشته ساخت . آن گاه بر شاه شام تاختن آورد . او را با كمند از زبرِ زين در ربود و گرفتارش كرد و چون به شاه بربرستان حمله برد وى را نيز با چهل تن از بزرگان سپاهش اسير كرد . وقتى شاه هاماوران ، شاه بربرستان و شاه مصر را در بند ، و گروهى بسيار از سپاهيان را كشته ديد بدانست كان روز روز بلاست * به رستم فرستاد و زنهار خواست و پيمان بست كه كاووس شاه را آزاد ، و همهء خزاين و نفايس خود را پيشكش كند . رستم رضا داد و شاه هاماوران كاووس و همه سران سپاه ايران چون گيو و گودرز و طوس و ديگران را رها ساخت و همه جنگ افزارها و جواهرات خزانه‌اش را در اختيار تهمتن نهاد . سپس به دستور رستم تختى از آبنوس مزين به گوناگون گوهرها ساختند و كاووس بر آن جلوس كرد . پيغام فرستادن كاووس به نزديك قيصر روم و افراسياب آن گاه كاووس شاه پيكى سوار پيش قيصر فرستاد و بفرمود كز نامداران روم * كسى كو بتازد به بر و به بوم فرستاد بايد به نزديك من * برافروختن راى تاريك من جهان ديده بايد عنان دار و بس * عنان و سپر بايدش يار و بس