حكيم ابوالقاسم فردوسى
145
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
دخترى است خورشيد روى كه از سر و بالاش زيباتر است * ز مشك سيه بر سرش افسر است به بالا بلند و به گيسو كمند * زبانش چو خنجر لبانش چو قند بهشتى است آراسته پر نگار * چو خورشيد تابان به خرم بهار و چندان به گرمى و دلربايى دختر را ستود كه كىكاووس به جان شيفته و فتنهء وى شد و گفت : من او را كنم از پدر خواستار * كه زيبد به مشكوى ما آن نگار آن گاه مردى بيدار دل و خوش سخن برگزيد ، و به خواستگارى پيش شاه هاماوران فرستاد . چون فرستاده آن جا رسيد وى را از سوى شاه ايران درود فرستاد ، و پس از اين كه او را به سخنان نويد دهنده دلخوش ساخت ، آنچه مرادش بود بر زبان آورد . شاه هاماوران از گفتهء فرستادهء كاووس دلش به درد آمد و به خود گفت : هر چند كىكاووس پادشاهى بزرگ و پيروز بخت و كامرواست ، اما مرا اين يگانه دختر گرامىتر از جان است از سوى ديگر اگر مرادش را برنياورم بر من سرگردان مىشود . بار دگر به جنگ برمىخيزد و مرا ياراى مبارزه با او نيست ، و چاره جز اين ندارم كه بدين پيوند رضا شوم . آن گاه دخترش سودابه را نزد خويش خواند و به دو گفت كز مهتر سرفراز * كه هست از مهى و بهى بىنياز فرستادهاى چربگوى آمدست * يكى نامه با داستانها به دست همى خواند از من كه بىكام من * ببرّد ز دل خواب و آرام من چه گويى تو اكنون هواى تو چيست * بدين كار ، بيدار راى تو چيست سودابه جواب داد : نه جاى اندوه ، بلكه جاى شادى و طرب است . كاووس شهريارى بزرگ ، و بر ديگر پادشاهان سر است و اگر اين پيوند صورت پذيرد ، هميشه از حمايتش بهرهمند خواهيم شد . شاه هاماوران دانست كه دخترش آرزومند اين پيوند است .