حكيم ابوالقاسم فردوسى
146
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
فرستادهء كاووس را پيش خواند ، و بدان گونه كه آن زمان آيين و كيش بود سودابه را به عقد شهريار ايران درآورد . پس به فراهم آوردن جهيز پرداخت ، و در مدت يك هفت چهل عمارى ، سيصد بنده و پرستنده ، هزار اشتر ، هزار اسب كه بار همهء آنها زر و گوهر و دينار ، و ديگر چيزهاى گرانبها بود ، آماده كرد . سودابه را در هودجى گوهر آگين نشاند ، و همراه فرستادهء كاووس به ايرانشهر فرستاد . چون كاروان به آن جا رسيد ز هودج برآمد يكى ماه نو * چو آراسته شاه بر گاه نو ز مشك سيه كرده بر گل نگار * فروهشته بر غاليه گوشوار دو ياقوت رخشان دو نرگس دژم * ستون دو ابرو چو سيمين قلم كاووس چون نظر بر او افگند وى را سزاوار و درخور همسرى خويش يافت . گرفتن شاه هاماوران كاووس را اما شاه هاماوران از دورى دخترش چنان بىقرار شد كه زمام اختيار از كَفَش رها گشت و انديشهاى بد در دلش پديد آمد . يك هفته پس از رفتن وى يكى از بزرگانش را نزد شهريار ايران فرستاد و پيغام داد . كه گر شاه بيند به مهمان من * بيايد خرامان سوى خان من شود شهر هاماوران ارجمند * چو بينند رخسار شاه بلند وى بر اين نيت بود كه چون شاه و سودابه به هاماوران آيند ، كاووس را در بند كند تا از پرداختن باژ و ساو خاطر آسوده دارد و سودابه نيز نزد او بماند . سودابه كه دخترى فرزانه و دورانديش و از نيك و بدِ احوال پدر آگاه بود ، انديشهء پدرش را دريافت ، به كاووس كى گفت كاين راى نيست * ترا خود به مهمان او جاى نيست نبايد كه با سور جنگ آورد * ترا بىبهانه به چنگ آورد ز بهر من است اين همه گفتگوى * ترا زين نبايد جز انده به روى كاووس كه سرى پر غرور داشت و هيچ كس را به مردى چون خود نمىشمرد پيش انديشى سودابه را باور نكرد ، و با گروهى از بزرگان