حكيم ابوالقاسم فردوسى

142

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

سپاه دشمن تاخت . جنگ از بامداد تا فرو رفتن خورشيد در مغرب مدت گرفت . در گير و دار نبرد چشم تهمتن بر شاه مازندران افتاد . با نيزه آهنگ او كرد . هر دو چون تندر خروشيدند . دل رستم از كينه به جوش آمد ، و نيزه را بر كمرگاهش فرود آورد . پنداشت كه روزگارش به آخر رسيد . اما پيكر شاه مازندران به جادويى در حقه‌اى از سنگ شد و مانند پاره كوهى بر زمين افتاد . رستم و سران سپاه ايران از آن جادويى در شگفت شدند . تهمتن فرمود آن را به پايگاه سپاهيان ايران ببرند ، مگر از آن حقه سنگ بيرون آيد . همهء زورمندان گرد آمدند . نتوانستند از جا برداشت . رستم آن را آسان از زمين در ربود . بر دوش نهاد و به پايگاه برد ، و به او گفت اگر از اين حقه بيرون نيايى آن را با تبر پاره پاره ، و تنت را ريز ريز مىكنم . بدين گفتار بيم انگيز شاه مازندران به جادويى از حقهء سنگ به درآمد ، تهمتن دستش را گرفت ، پيش كاووس آورد و چنين گفت كاوردم اين لخت كوه * ز بيم تبر شد به چنگم ستوه شهريار چون در چهرهء زشت ، و بالاى دراز ، و سر و گردن گراز مانندش نگريست و به ياد آورد كه چه رنجهاى جان شكار از دست او ديده است از ديدنش بيزار شد ، و به دژخيم فرمود كه سرش از تنش جدا كند . آن گاه تهمتن ريش او را گرفت ، از پيش شاه دور كرد ، و دژخيم به فرمان شاه او را كشت . سپس كاووس عده‌اى از معتمدان را براى گرد آوردن تخت و تاج و كمر و خزاين و سلاح و اسبان ، و ديگر چيزهاى پادشاه مازندران فرستاد ، و هر كس را چندان كه سزاوار بود پاداش داد . از آن پس بيامد به جاى نماز * همى گفت با داور پاك راز كه اى دادگر داور كار ساز * تو كردى مرا در جهان بىنياز تو دادى مرا دست بر جادوان * سر بخت پيرم تو كردى جوان يك هفته بدين گونه به نيايش يزدان پاك پرداخت . آن گاه هفته‌اى در مازندران به شادكامى و شادخوارى گذراند ، و چون بر تخت