حكيم ابوالقاسم فردوسى

143

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

شاه مازندران نشست ، به رستم گفت : ز تو يافتم من كنون تخت خويش * به تو باد روشن دل و دين و كيش تهمتن گفت : آنچه كردم به راهنمايى و يارى اولاد بود با او پيمان بسته‌ام اگر كارها به مراد ما پايان يابد پادشاهى مازندران را به او بدهم ، و اكنون بايد به عهد خود وفا كنم . كاووس چون گفتار رستم شنيد همهء مهتران و نامداران مازندران را نزد خود خواند از اولاد و ياريهاى او به نكويى ياد كرد و او را پادشاه آن سرزمين كرد . باز آمدن كاووس به ايران زمين كاووس پس از اين پيروزيها راهى ايران زمين شد . چون نزديك پايتخت رسيد مردم سراسر شهر را آذين كردند ، و همهء بزرگان شادمان نزد شاه آمدند . شهريار در گنج را گشود و به هر كدام درم و دينار بسيار داد . تهمتن بيامد بر تاجور * كه تا بازگردد سوى زال زر سزاوار او شهريار زمين * يكى خلعت آراست با آفرين يكى تخت پيروزهء ميش سار * يكى خسروى تاج گوهرنگار يكى دست زربفت شاهنشهى * ابا ياره و طوق با فرّهى صد از ماهرويان به زرين كمر * صد از مشك مويان با زيب و فر صد اسب گرانمايه زرين ستام * صد استر سيه موى و زرين لگام همه بارشان ديبهء خسروى * ز رومى و چينى و از پهلوى ز ياقوت جامى پر از مشك ناب * ز پيروزه ديگر يكى پر گلاب و فرمانى بر حرير نوشت كه از آن پس تا پايان عمر ، او بر سرزمين نيمروز سالار و مهتر باشد . رستم به آيين ادب زمين بوسيد و بسيج گذر كرد . پس از رفتن پيل تن شهريار ، طوس را سپهبد ، و گيو را فرماندار سپاهان كرد .