حكيم ابوالقاسم فردوسى
138
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
پاك ، آفرينندهء سپهر و مهر و ماه و بخشندهء خرد و هنر را ستود و آن گاه نوشت : سزاى گنه بين كه يزدان چه كرد * ز ديو و ز جادو برآورد گرد كنون گر شدى آگه از روزگار * روان و خرد بودت آموزگار همان جا بمان تخت مازندران * بدين بارگاه آى چون كهتران و اگر از فرمان سرپيچى و به خدمت ما نيايى همان گونه كه ارژنگ و ديو سپيد سزاى گردن كشى و زشتكارى خويش را ديدند تو نيز مكافات مىبينى . چون نامه به پايان رسيد آن را به پهلوانى كه فرهاد نام داشت داد تا ببرد . فرهاد چون به شهرى كه جايگاه شاه مازندران بود رسيد كسى را فرستاد كه خبر ورود او را به شاه بدهد . چون پادشاه مازندران از آمدن فرستادهء شهريار ايرانشهر آگاه شد گروهى از دليران و شيران را برگزيد و به آنان گفت : چون با فرستادهء كاووس رويارو شويد به آيين مهتران با ايشان سخن كنيد . آنان به تلخ رويى و رعونت فرهاد را پذيره شدند . يكى از آنان كه زورمند بود دست او را به سختى فشرد تا پى و استخوانهاى دستش را رنجه كند . اما فرهاد از آن درد خم بر ابرو نيفگند . فرهاد وقتى پيش پادشاه مازندران رفت نامهء كاووس را به او داد . چون پادشاه از كشته شدن ارژنگ و ديو سپيد و بيد و پولادغندى آگاه شد سخت دردمند و ترسان گشت . سه روز فرهاد را مهمان خويش كرد و روز چهارم به او گفت برو و به كاووس بىخرد بگو بارگاه و دستگاه من بسى از دربار تو با شكوهتر است . هزاران هزار مرد سپاهى دلير مراست . چون به صف دشمنان بتازند به يك دم دمار از ايشان برمىآورند . من كسى نيستم كه پيش تو بيايم . اگر سرِ جنگ دارى مرا بيم از آن نيست . هزار و دويست پيل جنگى دارم كه در مدتى كوتاه سپاهيانت را زير پى خويش بىجان مىكنند . فرهاد چون پاسخ نامه شنيد پيش كاووس شاه برگشت ، و آنچه