حكيم ابوالقاسم فردوسى
139
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
ديده بود و شنيده بود باز گفت . رستم به كاووس گفت : من بايد سزاى اين مرد خود كامهء بىفرهنگ را بدهم . نامهاى تند و تلخ بنويس تا من چون فرستادهاى براى او ببرم ، و آنچه بايد بكنم . كاووس نامهاى درشت براى او نوشت ، و در آن چنين گفت كاين گفتن نابكار * نه خوب آيد از مردم هوشيار اگر سر كنى زين فزونى تهى * به فرمان گرايى بسان رهى و گرنه به جنگ تو لشكر كشم * ز دريا به دريا سپه بركشم روان بدانديش ديو سپيد * دهد كركسان را به مغزت نويد آمدن رستم نزد شاه مازندران به پيغمبرى چون نامه به پايان رسيد بر آن مُهر زد . رستم آن را گرفت گرزش را به زين آويخت بر رخش سوار ، و روان شد . چون نزديك شهر مازندران رسيد به شاه خبر دادند . او از ميان لشكريان خود چند پهلوان انتخاب كرد ، و به پيشباز فرستاد . تهمتن چون نزديك آنان رسيد درخت بزرگى را كه در كنار راه بود به يك قوت از جا كند . چون زوبين بر كف گرفت و بر ايشان چنان انداخت كه چند تن زير آن درخت ماندند . يكى از سران و پهلوانان شاه مازندران مغرورانه پيش رفت دست رستم را گرفت و سخت فشرد . تهمتن بر كار او خنديد ، و در همان حال چنان دستش را فشرد كه رگ از دست و رنگ از رويش رفت ، و از آن قوت كه پيل تن كرد از بالاى زين بر زمين افتاد . يكى از سواران شتابان پيش شاه مازندران رفت و او را از آنچه ديده بود آگاه كرد . شاه مازندران در شگفت شد . يكى از سوارانش را كه كلاهور نام داشت و در سراسر آن مرز و بوم به پهلوانى شهره بود پيش خويش خواند و به دو گفت پيش فرستاده رو * هنرها پديدار كن نو به نو چنان كن كه گردد رخش پر ز شرم * ز چشم اندر آرد به رخ آب گرم