حكيم ابوالقاسم فردوسى

110

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

گردنش كوبيد كه ماديان بر زمين درغلتيد ، و چون نيروى برخاستن و راه رفتن يافت از آن جا دور شد و به گلهء اسبان پيوست . آن گاه رستم دست بر پشت كرّه نهاد و فشرد و آزمود ، در پشتش خم نيفتاد . لشگر كشيدن زال سوى افراسياب زال با سپاهى گران جنگ افراسياب را آماده شد . پيشاپيش لشكريان ، رستم در حالى كه بر رخش سوار بود حركت مىكرد . سپهدار تورانيان وقتى از جنبش سپاهيان ايران آگاه شد خور و خواب را بر خود حرام كرد ، و سپاهيانش را به مرغزارى كه كنار خوارِ رى بود كشاند . در اين هنگام زال بزرگان و جهان ديدگان را نزد خويش خواند ، و به آنان گفت : چو بر تخت بنشست فرخنده زو * ز گيتى يكى آفرين خاست نو شهى بايد اكنون ز تخم كيان * به تخت كيى بر كمر بر ميان موبد مرا نشان داده كىقباد كه از تخمهء فريدون است ، خداوند فرّ و برز و شايستهء شاهنشاهى است . آن گاه رستم را گفت گروهى از سپاهيان رزمجوى برگزين ، شتابان و تازان به البرز كوه برو ، چنان كه رفتن و برگشتنت بيش از دو هفته طول نكشد . در آن جا كىقباد را پيدا كن و به او بگو بزرگان و سپاهيان يكدل و يك زبان ترا به پادشاهى برگزيده‌اند ، زود بيا . رستم بر رخش سوار شد و رو به البرز كوه نهاد . در راه به گروهى بزرگ از طلايه داران افراسياب رسيد . تورانيان به جنگ پرداختند . رستم بسيارى از آنان را كشت ، و باقى مانده به جايى كه افراسياب بود گريختند . چون بدان جا رسيدند آن چه بر سرشان آمده بود باز گفتند . افراسياب خشمگين و غمگين شد . قلون را كه يكى از سرداران دليرش بود پيش خواند ، و به او گفت گروهى از سوار كاران و نيزه‌داران دلير برگزين و در كمين بنشين تا چون رستم بازگردد ، تو كار او بسازى . هشيار و بيدار