حكيم ابوالقاسم فردوسى
111
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
باش كه غافلگير نشوى ، از آن كه ايرانيان سخت دلير و چابكند ، و ناگهان بر طلايهداران حمله مىبرند . قلون سواران رزمجويى برگزيد و سر راه رستم كمين كرد . از سوى ديگر رستم پهلوان پس از پيروزى يافتن بر تورانيان راه البرز كوه را در پيش گرفت . چون به آن جا نزديك شد جايگاهى سرسبز و خرم ديد . جويهاى آب از هر سو روان بود . گروهى جوانان در آن جا به شادخوارى نشسته بودند . تختى زيبا كنار جوى آب نهاده بود ، و جوانى كه رويى به تابندگى ماه داشت بر آن نشسته بود . گروهى از بزرگان و دليران گرد تختش فراهم آمده بودند و مجلسى شاهوار آراسته بودند . چون رستم نزديك ايشان رسيد همه ، پهلوان را پذيره شدند . گفتند : رها نمىكنيم از اين جا بگذرى . از اسب فرود آى ساعتى شريك شادى ما باش كه تو ميهمانى گرامى هستى و ما ميزبانيم . رستم گفت : اى نامداران گرانمايه ، مرا كارى گران در پيش است ، و فرصت ندارم پيش شما به شادخوارى بنشينم . همه مرز ايران پر از دشمن است * به هر دودهاى ماتم و شيون است سر تخت ايران ابى شهريار * مرا باده خوردن نيايد به كار آنان گفتند : به البرز كوه به جستجوى كه مىروى ، ما از مردم آن دياريم بگوى تا ترا به آنكه مىجويى رهنمون شويم . رستم گفت : در آن جا پادشاهى است نژاده و آزاده و روشن روان ، نامش كىقباد است و از نژاد فريدون ، اگر شما جايگاه او را مىدانيد مرا به سوى او رهنمون شويد . سر مِهتران گفت : من به خوبى كىقباد را مىشناسم و جايش را مىدانم . اگر از اسب فرود آيى و ساعتى با ما به شادخوارى بنشينى ، و بزم ما را به وجود خود بيارايى هر آينه ترا رهنمون مىشويم . رستم از رخش به زير آمد . جوانى كه بر تخت زرين جاى داشت