حكيم ابوالقاسم فردوسى

109

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

سپيد و رفتن به كوه سپند است . رستم جواب داد : هر چند دشوار باشد به يارى يزدان پاك و بخت پيروز سرش را به خاك مىسايم اكنون چيزى كه مرا بايد اسبى است تيز رفتار و نيرومند كه بتواند سنگينى مرا تحمل كند ، و گرزى گران كه هيچ كس نتواند همتاى آن را بردارد . زال به شنيدن اين جواب شادمان شد و گفت : بيارم برت گرز سام سوار * كزو دارم اندر جهان يادگار فگندى بدان گرز پيل ژيان * كه جاويد بادى تو اى پهلوان آن گاه فرمود گرز سام را آوردند و به رستم داد . گرفتن رستم رخش را زال هر چه اسب نژاده در زابلستان بود آورد ، و از برابر رستم گذراند . هر اسبى كه در نظر پهلوان ِ جوان زيبا و زورمند مىنمود پيش مىكشيد و با دست پشت او را مىفشرد . پشت همه از فشار دستش خم مىشد تا ماديانى گذشت كه پاهاى كوتاه داشت دو گوشش بسان خنجر ، چشمانش سياه ، كمرش باريك ، بر و يالش فربه ، و تنش پر نگار بود . نيروى بيناييش چنان تيز بود كه شب هنگام مورچه را از راه دور بر پلاس سياه مىديد . وقتى رستم آن ماديان و آن كرّه را ديد خم به كمند افگند كه آن را بگيرد . ستوربان پير به او گفت : به اين كرّه و ماديان نزديك مشو سه سال است كه اين كره به زين آمده و بسيار كسان آن را پسنديده‌اند ، و آرزو داشته‌اند كه او را بگيرند اما هر زورمندى خواسته است آن را به كمند آورد مادرش به ضربت سم سر او را كوبيده است . تو نيز اى پهلوان ، به گرفتن اين اژدها مكوش كه از گزند ماديان رهايى نمىيابى . رستم به گفتهء ستوربان اعتنا نكرد . كمند انداخت و سر كرّه را به بند درآورد . مادرش ناگهان بر رستم تاخت و خواست سر پهلوان را به ضربت سم بشكافد . رستم چون شير غريد و با مشت چنان بر سر و