حكيم ابوالقاسم فردوسى

108

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

گذراند سرداران و بزرگان و موبدان ايران راهى سيستان شدند و وقتى به آن جا رسيدند . بگفتند با زال چندين درشت * كه گيتى گرفتى بس آسان به مشت پس سام تا تو شدى پهلوان * نبوديم يك روز روشن روان اكنون چاره‌اى بساز كه افراسياب با لشكرى گران قصد ايران كرده است . زال زر مهان و جنگ جويان را فراهم آورد و به آنها گفت : تا وقتى جوان بودم هيچ يك از بدخواهان ايران از بيم شمشير من آرام و قرار نداشت در نظر من جنگيدن به هنگام شب يا روز يكسان بود اما اكنون پير شده‌ام نيرويم سخت كاسته شده ، و نمىتوانم مانند روزگاران گذشته سر زورمندان را با گرز بكوبم ولى يزدان پاك را سپاس كه از درخت وجود من شاخى قوى رُسته است پسرم رستم جوانى باليده و سزاوار مهى است او را اسبى زورمند و باد رفتار بايد ، پس از اين كه چنين اسبى پيدا شد ، وى را به دفع و كشتن افراسياب مىفرستم . چون شب درآمد زال رستم را پيش خواند و به او گفت : مىدانم هنوز تازه جوانى و گاه آن نرسيده است كه با پهلوانان نامى به جنگ بكوشى و با آنان پنجه درافگنى ، اما كارى دشوار و پر رنج پيش آمده است كه اگر تو چاره نكنى ديگران نتوانند . چنين پاسخ آورد رستم بدوى * كه اى نامور مهتر نامجوى همانا فراموش كردى ز من * دليرى نمودن به هر انجمن ز كوه سپند و ز پيل ژيان * گمانم كه آگاه بد پهلوان كنون گاه رزم است و آويختن * نه هنگام ننگ است و بگريختن مردان از جنگيدن با شيران شرزه ، و به ميدان تاختن ، و با جنگاوران نامى پيكار كردن نامبردار مىشوند و زنان به سبب آن نام بلند نمىيابند كه جز خوردن و خفتن انديشه‌اى ندارند . زال گفت : پسرم ، جنگ با افراسياب بسى دشوارتر از كشتن پيل