حكيم ابوالقاسم فردوسى

91

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

دليرى و پهلوانى از تو گمان نداشتم . هزار شتر فرستادم . هر چه زر و نقره و چيزهاى گرانبهاست بر آنها بار كن ، بعد دژ را به آتش بسوزان و زود برگرد . وقتى نامهء زال به رستم رسيد چنان كه پدر فرموده بود شترها را از زر و سيم بار كرد . دژ را به آتش سوزاند ، و رو به راه نهاد . چون زال از نزديك شدن پسرش خبردار شد شهر را آذين بست و فرمود سنج و بوق و كرنا را به نوا درآوردند . وقتى رستم به بارگاه درآمد مادرش رودابه به شادى رويش را غرق بوسه كرد . زال وى را در كنار گرفت و زر و گوهر فراوان بر او نثار كرد . آن گاه زال با پيكى باد رفتار مژدهء اين پيروزى را با هديه‌هاى بسيار به سام فرستاد . سپهدار بدين خبرِ خوش شاد شد ، فرستاده را خلعت داد و نبشت آنگهى پاسخ نامه باز * به نزديك فرزند گردن فراز به نامه درون گفت كز نره شير * نباشد شگفتى كه باشد دلير عجب نيست از رستم نامور * كه دارد دليرى چو دستان پدر زال به رسيدن نامهء سام شادمان شد . مرگ منوچهر چون صد و بيست سال از عمر منوچهر گذشت ستاره‌شناسان به طالعش نگريستند و گفتند روزگارى دراز نمىپايد و اختر عمرش رو به زوال گراييده است . بدادند زان روز تلخ آگهى * كه شد تيره آن تخت شاهنشهى گه رفتن آمد به ديگر سراى * مگر نزد يزدان به آيدت جاى شاه چون اين پيام شنيد موبدان و ردان را به مهربانى نزد خويش خواند و پيش آنان به پسرش نوذر پندها داد و گفت : كه اين تخت شاهى فسون است و باد * بر او جاودان دل نبايد نهاد