حكيم ابوالقاسم فردوسى
90
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
با نگهبانان حصار به جنگ پرداختند . تهمتن نخست به يك ضربت گرز مهتر نگهبانان را كشت و سپس ديگر نگهبانان را از پاى درآورد . ديرى نگذشت كه مردم دژ از آنچه بر نگهبانان رسيده بود با خبر شدند و با رستم و پهلوانانش به جنگ پرداختند . تهمتن به تيغ و به گرز و كمند * سران دليران سراسر بكند جنگ تا دميدن صبح به طول انجاميد . وقتى خورشيد سر زد در دژ هيچ كس از قلعگيان زنده نمانده بود . رستم به جستجوى دژ پرداخت . در جايى خانهاى ديد ساخته از سنگ خاره ، كه درى از آهن داشت . با گرز در را از جا كند ، و پا در آن خانه نهاد . پُر از زر بود . رستم از ديدن آن همه زر در آن خانه در شگفت شد ، و انگشت تعجب به دندان گزيد . آن گاه پيروز نامه نوشتن رستم به زال يكى نامه بنوشت نزد پدر * ز كار و ز كردار خود سر به سر نخست يزدان پاك ، آفريننده و خداوند مهر و ناهيد و بهرام و آسمان و ديگر هستيها را ستود ، سپس بر پدر آفرين خواند و نوشت : چون به كوه سپند در آمدم به همان افسون كه مهتر فرموده بود وارد دژ شدم ، و در تيرگى شب با نگهبانان و ساكنان قلعه به جنگ پرداختم . بيشتر آنها را كشتم ، و تنى چند گريختند . در دژ خانهاى از سنگ خاره يافتم آگنده از نقرهء خام و زر تمام عيار ، با بسيارى جامه و فرشهاى گرانبها كنون تا چه فرمان دهد پهلوان * كه فرخنده پى باد و روشن روان فرستادهء رستم به تندى باد خود را به درگاه زال رساند و نامه را به او داد . زال از خبر پيروزى پسرش بسيار شادمان شد و يكى پاسخ نامه افگند بُن * به دو در زهر در فراوان سُخن سر نامه كرد آفرين خداى * دگر گفت كان نامهء دلگشاى به پيروز بختى فرو خواندم * ز شادى بر او جان برافشاندم و نوشت : تو روان نريمان را بدين پيروزى شاد كردى . جز اين