حكيم ابوالقاسم فردوسى
43
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
آمدن يزدگرد به توس و كشتن اسپ آبى ، او را چندى بر اين نيز بگذشت و پدر در ايوان بود و پسر فرّخ در دشت . از آن پس ديگر اندوه و شادى يزدگرد از براى اخترش بسر آمد . از براى شاهى خود پر از انديشه شد و موبدان را از هر كشورى گرد آورد . پس به اخترشناسان بفرمود تا هر يك به اختر او نگاه كنند و ببينند كه مرگ او در گيتى چه هنگامى خواهد بود و كجا سر او تيره خواهد شد و چون مرگ او فرا رسد ، در كجا خواهد بود كه رخسار شهريار در آنجا پژمرده خواهد شد ؟ ستارهشناس به دو گفت : مبادا كه شاه گيتى از مرگ ياد كند . ليك بدان كه چون بخت شاهنشاه ايران بد شود ، شاه از اينجا به سوى چشمهء سو خواهد رفت و سپاه و نفير و كوس را فراز مىآورد و با شادى براى ديدن توس مىرود و مرگ او در آنجا خواهد بود . ليك او را اين دانش به ياد نخواهد آمد زيرا كه اين راز در پردهء ايزدى است . شاه ايران كه اين سخن را ازو بشنيد ، به خرّاد برزين و خورشيد زرد سوگند خورد كه : من هرگز ، نه به هنگام شادى و نه خشم ، چشمهء سو را به چشم خود نخواهم ديد . سه ماه نيز بر اين بگذشت و سرانجام روزگار از براى ريختن خون شاه به جوش آمد . روزى از بينى يزدگرد خون روان شد . پس از هر سو پزشكانى به راهنمايى او بيآمدند . چون پزشكان يك هفته آن را با دارو مىبستند ، در هفتهء ديگر باز همچون سرشك ، خون از بينى او روان مىشد . موبد كه چنين ديد ، به يزدگرد گفت : اى شهريار ، تو از راه پروردگار بگشتى و مىگفتى كه من از چنگ مرگ مىگريزم . ليك