حكيم ابوالقاسم فردوسى

34

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

بهرام نامور دوازده ساله شد ، پهلوانى دلاور و خورشيدفش گرديد . ديگر او را در فرهنگ و چوگان و شكار با يوز و باز و تاختن و اسپ افكندن در آوردگاه به آن موبدان نيازى نبود . پس به منذر گفت : اى پاك انديش ، اين هنرمندان را به جاى خود بازگردان . منذر نيز به هر يك از ايشان پيشكشهايى بسيار داد و بدين سان آنها با شادى از درگاه منذر برفتند . سپس بهرام شاه به منذر گفت : اسپان اين نيزه‌داران را بخواه و بگو تا در پيش من بتازند و نوك سرنيزه را به پيش چشم آورند ، آنگاه ارزش هر كدام كه مرا خوش آمد را بگويند . درم بسيارى نيز مىخواهم تا بديشان دهم . منذر كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى شاه پر هنر و نامجوى ، گله‌دار اسپان من در نزد تو است و خودم نيز دل با تو دارم . اگر مىخواهى از تازيان اسپى بخرى ، مرا هيچ رنج و سختىاى نخواهد بود . ليك بهرام گفت : اى نيكنام ، همه ساله در گيتى كامروا باشى . بدان كه من آن اسپى را برمىگزينم كه چون با او در نشيب بتازم ، او را پايدار و بىبيم ببينم . پس چون او را بدانگونه در تك پايدار سازم ، در روز ديگر او را بتازانم . آنگاه اگر آن چهارپا آزموده نباشد ، نشايد كه بر او به تندى زور آورد . منذر كه چنين شنيد ، به نعمان بفرمود كه : برو و از گله‌دار ، اسپانى را برگزين . همهء دشت نيزه‌وران را بگرد و ببين تا كداميك اسپانى نبرده دارند . پس نعمان تيز برفت و سد اسپ از اسپان جنگاوران برگزيد و بيآورد . چون بهرام آنها را بديد ، به دشت بيآمد و چندى به چپ و راست پيچيد و در آنجا بگشت . هر اسپى كه همچون باد مىتاخت ، چون بهرام بر آن سوار مىشد ، در زير او بىبر مىگشت . سرانجام بهرام از ميان آن اسپان ، اسپ سرخ‌رنگ بادپا و گشاده‌برى را برگزيد . يك اسپ سرخ‌يال و دُم سياه را نيز از داغى ديگر برگزيد كه گويى همچون نهنگى بود كه از دريا درآمده بود و از نعلش آتش مىافروخت و از بر لآلگونش خون مىچكيد . منذر نيز بهاى آن اسپان با ارزش را كه از بيشه‌اى در سرزمين كوفه بيآورده بودند ، بداد . بهرام اين دو اسپ را - كه بسان آذرگشسپى فروزان بودند - از منذر پذيرفت . منذر نيز بهرام را همچون تازه سيبى