حكيم ابوالقاسم فردوسى

33

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

آموختن تو فرا رسد ، ديگر نخواهم گذاشت كه در ايوان به بازى بپردازى و با بازى سرافرازى كنى . ليك بهرام به دو گفت : تو از من خردسال بيكاره‌اى مساز . اگر ساليان زندگى من اندك است و بر و يالى همچون پهلوانان ندارم ، ولى خردمندى كه دارم . ليك اگر چه ساليان زندگانى تو بيش از من است ، ولى خِرد تو از من كمتر مىباشد و نهاد من با انديشهء تو يكى نيست . آيا نمىدانى كه هر كسى كه هنگام كارى را براى خود مىداند ، نخست همان كارى را برمىگزيند كه بايسته است ؟ ليك تو اگر انديشه را از دل خود بشويى و پس از چندى و بيگاه اين كار را بجويى ، بدان كه كار بيگاه هيچ بارى نخواهد داشت . سر مردمان از تن ايشان بهتر است . پس بايد كه هر آنچه را كه سزاوار پادشاه است ، به من بيآموزى . سر راستى دانش آيد نخست * خنك آن كز آغاز فرجام جست منذر كه به دو نگاه كرد ، از گفتارش خيره بمانْد و به زير لب نام يزدان را بخواند . پس بىدرنگ رهنمون سركشى را سوار بر شترى به سوى سورستان « 1 » بفرستاد تا سه موبد با آبروى را كه در سورستان بودند ، بدانجا آورد تا يكى از ايشان به بهرام دبيرى بيآموزد و دل او را از تيرگى پاك سازد و ديگرى نيز شكار با يوز و باز را كه كارى دلافروز است ، به همراه چوگان و تير و كمان و شمشيرزنى در برابر دشمن و سوارى و گردنفرازى در ميان پهلوانان را به دو بيآموزد و سديگر نيز هر سخنى كه از كار شاهنشاهان و كردار و گفتار كارآگاهان گيتى به ياد دارد ، به آن بهرام خسرونژاد بگويد . چون آن موبدان به پيش منذر آمدند ، از هر دانشى داستانهايى بزدند . منذر نيز شاهزاده را به ايشان سپرد . از آن پس بهرام خسرونژاد چنان گشت كه در هنر ، داد مردى را بداد . هر هنرى كه به گوشش مىرسيد ، آن را مىآموخت و هوشيارانه به سوى فرهنگ مىگرويد . چون

--> ( 1 ) - سورستان ( شورستان ) به سرزمين بابل كه در آن شهرهاى سلوكيه و تيسفون و وِه اردشير ساخته شده بود ، مىگفتند . شهيدى مازندرانى ، راهنماى نقشه جغرافيايى شاهنامه فردوسى ، ماده سورستان .