حكيم ابوالقاسم فردوسى

32

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

نيز با اين نيرو شكست مىدهيم . هيچيك از ما ستاره‌شناس نيست و از هندسه نيز بهره‌اى ندارد . ليك روانمان پر از مِهر شاه است و اسپى تازى در زير داريم . همگى به پيش فرزند او بنده‌ايم و بزرگى او را مىستاييم . سپردن يزدگرد ، پسرش بهرام را به منذر و نعمان و پرورش كردن ، او را چون يزدگرد اين سخن را از منذر بشنيد ، روان و خِرد را با هم همراه ساخت و در فرجام آن كار بنگريست و سرانجام بهرام پر مايه را به دو داد و بفرمود تا براى او جامه‌اى شاهوار بيآوردند و سرش را به آسمان برافراختند و براى آن شاه يمن اسپانى سزاوار بيآوردند . پس از ايوان آن شاه گيتى تا دشت ، يك سره اسپ و شتر و كجاوه گذشت . از بازارگاه تا درگاه شهريار ، همه‌جا بيشمارى از كنيزان و دايگان بودند . همهء بازارگاه را از دروازه تا پيش درگاه شاه آذين ببسته بودند . چون منذر بدين گونه به سرزمين يمن رسيد ، همهء مردان و زنان به پيشواز او رفتند . چون به آرامشگاه خود درآمد ، نخست سواران برگزيدهء فراوانى از دهگانان و تازيان و پر مايگان و توانگران و گران سايگان برگزيد . آنگاه چهار تن از زنان نژادهء ايشان را ، دو تازى و دو دهگان از نژاد كيان ، برگزيد تا كمر به دايگى بهرام ببندند . بدين سان آن دايگان چهار سال بهرام را بپروردند . چون بهرام از شير سير شد ، او را به دشوارى از شير بازكردند و او را با ناز در كنار خود بداشتند . چون هفت ساله شد ، سخنى به منذر گفت كه آن انديشه با مهترى و بزرگى همراه بود . بهرام به دو گفت : اى مهتر سرافراز ، از من يك كودك شيرخواره مساز . مرا به فرهنگيان دانا بسپار زيرا كه اكنون هنگام دانش آموختن من فرا رسيد . منذر كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى سرافراز ، هنوز تو را نيازى به فرهنگ نيآمده است . چون هنگام فرهنگ و دانش