حكيم ابوالقاسم فردوسى
97
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
زير پَر خويش بدار و با آن دشنهء آبگون دلاور سوزت ، همچون شير ژيان به جنگ آن يلان بتاز . پس ياران رهّام به همراه گستهم پهلوان و گژدهم رزمجوى و فروهل - كه تيرش از آسمان نيز مىگذشت - با رهّام برفتند . آنگاه گودرز بفرمود تا گيو با ده هزار سوار برگستوانور بيآيد . پس پشت سپاه را كه جاى پهلوانان پرخاش جوى بود ، به او سپرد . جنگاورانى چون گرگين و زنگهء شادروان نيز با گيو برفتند . نيز سه هزار سپاهى را با درفشى به لب رود فرستاد تا نگاهبانى كنند . نيز سيسد تن از پهلوانان را با درفشى ديگر به سوى كوه فرستاد . آنگاه ديدهبانى را به سرِ كوه روان ساخت تا شب و روز از آنجا گردن بيافرازد و به راه سپاه توران بنگرد و اگر پِى مورى را نيز بر آن راه بديد ، برخروشد و گودرز را آگاه سازد تا به جنگ شتابد . و بدين سان گودرز چنان آن رزمگاه را بيآراست كه خورشيد و ماه نيز آرزوى رزم مىكرد . چو سالار شايسته باشد به جنگ * نترسد سپاه از دلاور نهنگ آنگاه گودرز از آنجا به سالارگاه آمد تا سپاه را از دشمن نگاه دارد . در آنجا درفش دل افروز خود را بر پا ساخت و پهلوانان را در دل سپاه جاى داد . پس سران سپاه را به نزديك خويش آورد . در پشت سر خويش ، شيدوش را بايستاند و در پيش رويش ، فرهاد را . هجير رزمديده را نيز در سوى چپ و كتمارهء شيرگير را هم در سوى راست خود جاى داد . و بدين سان سرايى از آهن پيرامون او ببستند و پيلان جنگى نيز در پشت ايشان بايستادند . گودرز سپهدار در ميان آنها ، به زير سايهء درفش كاويانى بايستاد و روشنايى از ماه و خورشيد نيز بستد . از سوى ديگر ، پيران از دور به آن ساز و برگ و آن سپاهيان آراستهاى كه انديشه از دل زدوده بودند ، بنگريست . همهء كوه و دشت را پر از سرنيزه و لگام اسپان بديد ، آنگاه به جايگاه سپاهيان بنگريست ، ليك آن رزمگاه را نپسنديد . پيران - آن سپهدار تركان - سخت اندوهگين گشت و با خورشيد تيرهء بختش برآشفت . جايى براى آوردگاه و رده بركشيدن نديد . پس ، از خشم ، دستها را بر هم زد . ليك چون ناگزير بود