حكيم ابوالقاسم فردوسى

85

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

خود بر ايشان گشود و همهء سخنهاى گذشته را ياد بكرد و گفت : در آن هنگامى كه من تاج شاهى بر سر نهادم ، گردش خورشيد و ماه تابان از براى من گشت . بر همهء مهتران چيره بودم و هيچ‌كسى هماورد من نبود . در هنگام منوچهرشاه نيز هيچگاه دست ايرانيان به توران دراز نبود . ليك اكنون از ايران تا پيش سراى من شبيخون مىآورند و آهنگ جان من مىكنند . اينك آن مردم ايران كه دلير نبودند ، دلاور گشتند و ديگر اين خودِ گوزن است كه به بالين شير مىآيد . پس بر ما بايسته است كه بىدرنگ اين كينه را از ايشان بستانيم ، و گرنه دود از اين سرزمين ما برخواهند آورد . اكنون سزاوار باشد كه فرستادگانى به سراسر كشورم بفرستم و هزاران هزار از جنگاوران ترك و چين را گرد آورم . آنگاه از هر سو سپاهيانى به سوى جنگ با ايران ببريم . موبدان كه چنين شنيدند ، انديشهء هوشيارانهء خويش را بر همان گفتار سالارشان نهادند و گفتند : آرى ، بايد كه از جيحون بگذريم و بر آن دشت ، كوس شاهى زنيم و در آموى « 1 » ، لشگرگاه بسازيم و شب و روز از تاختن نيآساييم . زيرا كه آنجا جاى جنگ و خون ريختن است . جايى كه پهلوانان سرافراز و شهرگير ما كه پيكانهاى خويش را به زهر آب داده‌اند ، با رستم و گيو درآويزند . چون افراسياب سخنان ايشان را بشنيد ، بسيار شادمان گشت و به آيين كيان ، بر آن پهلوانان و موبدان آفرين بكرد . آنگاه نويسندهء نامه را پيش خواند و هر آنچه مىبايست با او بگفت . سپس از ميان آن گروه ، فرستادگانى را بخواست تا به پيش فغفور و شاه ختن بفرستد . و بدين سان افراسياب كه بدانگونه دلش از رستم به تنگ آمده بود و انديشهء جنگ داشت ، به نزد نامداران و مهتران هر كشور ، نامه‌هايى فرستاد و از ايشان سپاه بخواست . در دو هفته از چين و ختن و پيرامون ، تركان گرد آمدند و زمين چون دريايى جوشان بردميد و چنان شد كه ديگر از آن همه سپاهى ، كسى روى دشت را نديد . آنگاه افراسياب همهء گله‌هاى اسپان را كه بر دشت رها

--> ( 1 ) - آموى ، آمويه ، آمو به شهر آمل ( چهارجوى امروزى ) در ساحل جيحون ( آموى ) گفته مىشد . لسترنج ، جغرافياى تاريخى سرزمينهاى خلافت شرقى ، ص 462 برهان قاطع ، ماده آمو ، آموى .