حكيم ابوالقاسم فردوسى
72
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
خويش را ببينم و اين اختر شوم را در همينجا بر خاك اندازم . و تو اى دخترى كه از براى من رنج بردى و جان و دل و خواسته و تن خويش را برخى ساختى ، زيانى را كه از براى من ديدى ، سود پنداشتى و رنج بردى ، گنج و تاج و گوهر و ياران و خويشان و مادر و پدر خويش را به من دادى . اكنون اگر در اين روزگار جوانى ، از چنگ اين اژدها رهايى يابم ، به پاداش اين رنجى كه بردى ، همچون نيكان يزدان پرست و بسان پرستارى كه در پيش شاه بايستد ، در برابر تو كمر ببندم و به پايت ايستم . پس اينك اين رنج را نيز بر خود هموار ساز ، زيرا كه در برابر اين رنج ، گنج و چيزهاى بسيارى خواهى يافت . منيژه كه چنين شنيد ، به سوى گرد آوردن هيزم شتافت و همچون مرغان به شاخ درختان برآمد . هيزم در بر مىگرفت و چشم به خورشيد دوخته بود تا ببيند كه شب كِى از كوه سر بر مىآورد . سرانجام چون خورشيد از برابر چشم ناپديد گشت ، شب تيره ، دامان خويش را بر آن دشت كشانيد . در هنگام شب كه گيتى آرام گيرد و همهء آشكاراى گيتى نهان گردد و شب تيره در پيش روز ، سپاه برآورَد و سرِ خورشيد گيتىفروز بگردد ، منيژه چنان آتش بلندى برافروخت كه چشم شب كرفگون را بسوخت . دلش همچون بانگ كوس مىتپيد تا ببيند كِى آن رخش پولاد سُم از راه مى رسد . برآوردن رستم ، بيژن را از چاه از سوى ديگر تهمتن زره رومى بر تن كرد و گره بر بند آن افكند . آنگاه به دادار خورشيد و ماه پناه برد و او را نيايش كرد و گفت : چشم بَدان دور و مرا در اين كارِ بيژن ، زور بادا . سپس رستم به پهلوانان بفرمود تا همچون او كمر كين برميان بندند . همگى زينهاى پلنگ بر اسپان نهادند و چنگال به جنگ تيز كردند . تهمتن سوار بر رخش گشت و در پيش ايشان روان شد . چون به پيش آن سنگ اكوان و آن چاه اندوه