حكيم ابوالقاسم فردوسى
73
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
و سوز و گداز رسيد ، به آن هفت پهلوان گفت : اكنون بايد چارهاى بسازيد و اين سنگ را از روى اين چاه برداريد . آن سران سپاه كه چنين شنيدند ، از اسپ پياده گشتند تا سنگ را از روى چاه بردارند . پس بسيار چنگ بر آن سنگ سودند ، ليك سرانجام درمانده گشتند و آن سنگ هم از جاى نجنبيد . چون رستم پهلوان ، آن شير نرّ بديد كه خوى « 1 » از آن نامداران روان گشته و آن سنگ نيز همچنان بر جاى است ، از اسپ به زير آمد و دامان زره خود را بر كمر زد و از يزدان زورآفرين ، زور بخواست . آنگاه دستى بزد و آن سنگ را برداشت و چنان بر آن بيشهء چين بيانداخت كه زمين به لرزه درآمد . آنگاه از بيژن پرسيدن گرفت و با زارى به پيش او ناليد كه : اين روزگار بد را چگونه گذرانيدى ؟ تو كه گيتى پيوسته برايت نوش داشت ، چه شد كه جام زهر از او بگرفتى ؟ بيژن كه آواى رستم را شنيد ، از درون آن چاه تاريك گفت : اى پهلوان ، چگونه رنج اين راه را ببردى ؟ بدان كه چون خروش تو به گوشم رسيد ، همهء زهر گيتى برايم نوش گشت . روزگارم اين چنين بود كه مىبينى ، زمينم از آهن بود و آسمانم از سنگ . چنان كه از اين همه درد و اندوه و سختى و رنج ، دل از اين سراى سپنجى كَنده بودم . رستم به دو گفت : همانا كه پروردگارت بر جان تو بخشايش آورْد . اكنون اى خردمند آزاده خوى ، از تو تنها يك آرزو دارم و آن اين كه گرگين ميلاد را به من ببخشايى و كينه و بيداد را از دل دور سازى . بيژن كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى يار من ، تو نمىدانى كه پيكار من چگونه بود . اى مهتر شيرمرد ، نميدانى كه گرگين ميلاد با من چه كرد . بدان كه اگر چشمم به دو افتد ، از اين كينه بر او رستاخيزى به پا سازم . ليك رستم گفت : پس بدان كه اگر بدخويى پيشه كنى و گفتار مرا نشنوى ، تو را همچنان بسته در اين چاه بگذارم و سوار بر رخش شوم و بازگردم . چون اين گفتار رستم به گوش بيژن رسيد ، خروشى از آن زندان تنگ برآمد و بيژن به رستم گفت : همانا كه بخت من از
--> ( 1 ) - خوى به پارسى به معناى عرق تن است .