حكيم ابوالقاسم فردوسى

71

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

سوز و گداز برهاند . پس اينك به نزد آن مرد برو و او را نهانى بگوى كه : اى پهلوان كيان گيتى كه دلى مهربان و تنى چاره‌جوى دارى ، اگر تو همان دارندهء رَخشى ، بگو . پس منيژه بسان باد بيآمد و چنان كه مىبايست ، پيغام بيژن را بداد . چون رستم گفتار آن خوبروى را كه از آن راه دراز ، دوان بدانجا آمده بود ، بشنيد ، بدانست كه بيژن با آن سروبن ، همه چيز را بگفته است ، پس بر او ببخشود و گفت : اى خوبچهر ، هرگز يزدان مِهر تو را از او نبُرد . چه اندوه بسيارى كه در اين روزها بخوردى و از براى تيمار بيژن ، خوار و نژند گشتى . اكنون برو و او را بگوى : آرى ، يزدان دادگر ، آن دارندهء رخش را به تو داد . من اين راه دور را از زابل به ايران و از ايران به توران ، از بهر تو پيموده‌ام . آنگاه چون اينها را همچون رازى به بيژن گفتى ، در شب تيره گوش فرا دار . روز را از بيشه هيزم فراهم آور و چون شب رسيد ، آتش بلندى برافروز تا من در آن روشنى ، آن چاه را بيابم . منيژه از گفتار او شاد شد و ديگر دلش از آن همه اندوه آزاد گشت . پس دوان به سوى آن چاهى كه اندوهگسارش در آن بود ، آمد و به دو گفت : همهء آن پيامت را به آن پير فرّخ‌پِى نيكنام بدادم . او در پاسخم گفت : آرى ، من همانم كه بيژن نام و نشانم را بگفت . اينك تو تا به كِى مىخواهى با داغ دل ، خون بگريى ؟ به نزد بيژن برو و او را بگوى كه از پِى تو كمرگاه و چنگ ما بسان پلنگ ، تيز گشته است . اكنون كه نشان تو را بدرستى بيافتيم ، سرِ تيغ مردمكشان را خواهى ديد . اينك من با جنگ خود ، زمين را بلرزانم و سنگ تا به پروين براندازم . آنگاه آن مرد به من گفت : چون آسمان ، تيره گردد و شب از چنگ خورشيد رهايى يابد ، آتشى بسان كوهى برافروز تا آن دشت و كنار چاه روشن گردد و من بتوانم در آن روشنى ، چاه را بيابم . چون بيژن آن پيام رستم را بشنيد ، درون آن چاه ، شادكام گشت و سر به سوى كردگار گيهان كرد و گفت : اى بخشندهء پاك و دادگر ، همانا كه تو دستگير من در هر اندوهى باشى . پس اينك نيز بر دل و چشم دشمنم تيرى بزن و داد مرا از آن بيدادگر بستان . تو خود ، اندوه و رنج و درد مرا مىشناسى . پس باشد كه بار ديگر سرزمين