حكيم ابوالقاسم فردوسى
70
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
چون بيژن ، بار درخت راستكارى را بديد ، دانست كه ديگر اندوهش را گشايندهاى آمد . پس چنان خنده شاهوارى سر داد كه آوازش به بالاى چاه رسيد . منيژه كه بشنيد ، بيژن با آن تن ِ در بند و از ميان آن چاه تاريك چنان مىخندد ، شگفت زده شد و با خود گفت : همانا كه ديوانه از كردار خود مىخندد . منيژه از آن كار بيژن سخت در شگفت گشت و او را گفت : اى نيكبخت ، اين چه خندهاى است ؟ تو كه پيوسته روز را چون شب مىبينى و شب و روزت يكسان است ، چگونه اين چنين لب به خنده مىگشايى ؟ مرا بگوى كه اين چه رازى است ؟ شايد كه بخت نيك ، روى خود را نموده است ؟ بيژن به دو گفت : اميد آن دارم كه اين كار سخت را ، بخت بگشوده باشد . اكنون اگر تو زينهار مرا نمىشكنى و با سوگندى با من پيمان مىبندى ، همهء داستان را برايت بگويم . ليك بايد سوگند بخورى كه لب را بدوزى تا ما را هيچ گزندى نرسد . زيرا زبان زنها در بند نمىماند . منيژه كه چنين شنيد ، سخت خروشيد و ناليد كه : براستى كه از بخت بدخواه ، چه بر سرم آمد ؟ دريغ آن روزگاران بگذشته و دل خسته و چشم اشكبارم . تن و جان خويش را به بيژن دادم ، ليك اكنون او اين چنين بر من بدگمان گشت . همهء گنج و دينار و تاج و گوهر را به تاراج دادم . پدر و خويشانم از من بيزار گشتند و با سرى برهنه در پيش مردم دوانم . اينك از بيژن نوميد گشتم و گيتى در پيشم سياه و ديدگانم سپيد گشت . اين چنين راز از من نهان مىدارد . اى پروردگار گيهان آفرين ، همانا كه تو خود ، آگاه ترى . بيژن كه چنين شنيد ، به دو گفت : هرچه گفتى راست است . براستى كه از براى من بود كه كارهاى تو كاستى پذيرفت و نمىبايست كه چنين گفتارى مىگفتم . اى يار مهربان هوشيارم ، سزاوار باشد كه اگر مرا پند دهى ، زيرا كه مغزم از براى اين همه رنج ، تهى گشته است . پس اين چنين بدان كه آن مرد گوهرفروش كه ديشب آن مرغ بريان را به تو داد ، از براى من به توران آمده است ، و گرنه او را نيازى به گوهر نبود . بدان كه پروردگار گيهان آفرين بر من بخشايش آورْد و شايد كه بار ديگر روى زمين را ببينم و مرا از اين اندوه دراز و تو را از اين تكاپوى پر