حكيم ابوالقاسم فردوسى

612

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

در اين هنرها به جايى رسيد كه پلنگ نيز ياراى جنگ با او را نداشت « 1 » . پرسيدن داراب ، نژاد خود از زن گازر و جنگ آوردن به روميان روزى داراب به گازر گفت : من پيوسته اين سخن را نهان داشته‌ام كه چرا مِهر تو بر

--> ( 1 ) - مجمل التواريخ و القصص ، ص 54 مستوفى ، تاريخ گزيده ، ص 95 ميرخواند ، روضة الصفا ، ج 1 ، ص 628 ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 229 - 227 . در بارهء اين روايت حكيم فردوسى اختلاف نظر وجود دارد . غالباً رودى كه صندوق به آن انداخته شد ، بجاى رود فرات ، رود بلخ يا رود كر نزديك استخر دانسته شده است . ر . ك . طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 485 بلعمى ، تاريخ بلعمى ، ج 2 ، ص 689 ثعالبى ، همان ، ص 228 ابن اثير ، الكامل ، ج 3 قبل از اسلام ، ص 154 . طرسوسى از زمرهء معدود كسانى است كه همچون حكيم فردوسى از رود فرات نام مىبرد . داراب نامه ، ج 1 ، ص 11 . طبرى و ابن اثير معتقدند كه صندوق بجاى گازر بدست آسيابانى افتاد . تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 486 الكامل ، ج 3 قبل از اسلام ، ص 154 . طبرى در همانجا آسيابان مزبور را در نواحى استخر متصور گشته است . بلعمى در روايتى متفاوت مىنويسد كه هماى پس از چند روز كه از يافتن صندوق توسط آسيابان گذشته بود ، او را بيافت و كسى را به پيش آسيابان فرستاد و از او خواست تا كودك را نگاه بدارد . از آن پس هماى هر ماه پسر را پيش خود مىخواند تا اين كه داراب بزرگ شد . سپس تا بيست سالگى بفرمود تا همهء هنرها را به او بيآموختند . آنگاه هماى او را بخواند و به شاهى نشاند . تاريخ بلعمى ، ج 2 ، ص 691 - 690 . طرسوسى مىنويسد : هنگامى كه هماى ، داراب را پنهانى بزاد ، تنها يك دايه از اين راز آگاه بود و همان دايه ، داراب را تا 6 ماه شير بداد و آنگاه صندوق را به رود فرات انداختند . صندوق در قصبهء مردو به دست گازرى به نام هرمز افتاد و الى آخر . . . داراب نامه ، ج 1 ، ص 12 - 10 . مقدسى در روايتى ديگرگون مىنويسد : [ هماى ] كودك را در گاهواره‌اى نهاد و مال بسيارى به گروهى داد تا او را پرورش دهند و آنها را از پايتخت خويش بيرون فرستاد و آن دسته فرزند او را بردند و در كشتى نشستند تا اين كه به مذار رسيدند . طوفانى شد كه كشتى را غرق كرد و همهء آنها كه در كشتى بودند ، غرق شدند و گاهواره بر روى آب ماند تا اين كه در ساحل دجله به دست گازرى كه جامه مىشست رسيد . . . » آفرينش و تاريخ ، ج 3 ، ص 507 . جوزجانى در روايتى نزديك به اين مىنويسد كه هماى كودك را در مهدى در آب بلخ انداخت تا اين كه به دست آسيابانى افتاد . هماى كه متفحص آن حال بود ، آسيابان را به نزد خود خواند و باز هم مالى به او داد و به او فرمود كه بايد از آن ديار برود . آسيابان نيز با خانواده‌اش به همراه آن كودك و مهد در كشتى نشست . ليك كشتى غرق شد و آن مهد بر روى آب بماند . باد آن را به دجله آورد و به دست گازرى افتاد . . . الى آخر . جوزجانى ، طبقات ناصرى ، ج 1 ، ص 146 . صاحب تجارب الامم فى اخبار ملوك العرب و العجم در خبرى واحد مىنويسد كه هماى چون داراب را بزاد ، او را به دايگان سپرد . ص 135 .