حكيم ابوالقاسم فردوسى

613

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

مِهر من نمىجنبد و چهرهء تو نيز مانند چهرهء من نيست . مرا شگفت مىآيد كه چگونه مرا پسر خود مىخوانى و مرا در دكّان در كنار خويش مىنشانى ؟ گازر كه چنين شنيد ، به دو گفت : دريغ آن رنجهاى كهن بگذشته ، اينك اگر منشِ تو از من برتر است و پدر خود را مىجويى ، بدان كه راز تو در پيش مادرت است . روزى چون گازر از خانه بيرون شد و به سوى رود رفت ، داراب در خانه را سخت ببست و شمشيرى در دست گرفت و به زن گازر گفت : كژّى و دروغ مجوى و هرچه از تو بپرسم ، پاسخى راست بگوى . من كدامين كس شما هستم و نژادم چيست و از براى چه در نزد گازر هستم ؟ زن گازر از ترس ، زينهار بخواست و خداوند دادار را به يارى خواند . پس به داراب گفت : مخواه كه خون مرا بريزى . هر آنچه گفتى به تو مىگويم . و بدين سان زن گازر همهء آن سخنان را ، از كار تبنگو و آن كودك شيرخواره و آن دينار و گوهرهاى شاهوار ، به دو بگفت و هيچ سخنى به كژّى نراند . آنگاه به داراب گفت : ما كارگر بوديم و از نژاد بزرگان نبوديم . همهء اين چيزهايى كه هست را نيز از تو داريم و از براى تو بود كه ما زيردستان ، توانگر گشتيم . اكنون ما پرستندهء تو هستيم و فرمان از آن توست . پس بنگر تا چه مىخواهى ، زيرا تن و جان ما از براى تو است . چون داراب آن سخنان را بشنيد ، خيره بمانْد و بيانديشيد ، آنگاه به زن گفت : آيا گازر همهء آن خواسته‌ها را بپراكند يا اين كه از آنها چيزى مانده كه در اين روز سختى و بيچارگى براى من بهاى يك اسپ باشد ؟ زن به دو گفت : آرى هست و بيش از اين نيز هست . درم و باغ آباد و زمين هست . پس زن گازر همهء دينارهايى را كه بود ، به دو داد . ليك آن گوهر گران نابسوده ، همچنان بمانْد . داراب با آن دينارها اسپى ارجمند و يك زين و گرز و كمند كم ارزشى بخريد . در آنجا مرزبانى خردمند و بزرگ و پسنديده و راهنماى بود . داراب كه جان تاريكش پر انديشه بود ، به نزديك او خراميد . مرزبان ، داراب را ارجمند بداشت و نگذاشت كه هيچ گزندى از گيتى به دو رسد . در همان هنگام سپاهى از روم براى تاراج آن سرزمين آباد آمد و آن مرزبان در رزم با ايشان كشته شد و سپاهيانش نيز كه چنين