حكيم ابوالقاسم فردوسى
611
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
مگرد . ليك شوهرش به دو گفت : اى همسر پاكيزه و رهنماى ، پيوسته سخن از پيشه مىگويى . آيا چه چيزى بهتر از پيشه است ؟ بدان كه هميشه پيشه از هر كارى برتر است . اينك تو داراب را پاك و نيكو به بار بيآور و ببين تا روزگار چه بار خواهد آورد . و بدين سان داراب را چنان ارجمند بداشتند كه هيچ گزندى به دو نرسيد . چون چند سال بگذشت ، كودكى با فرّ و يال گشت . در كوى با بزرگان كُشتى مىگرفت و هيچكس را تن و زورى به مانند او نبود . تا اين كه سرانجام همهء كودكان ازو به ستوه آمدند و گازر نيز از كار او به فرياد آمد . پس به دو گفت : اين جامه را بگير و بر سنگ بزن و بدان كه تو را از پيشه جستن نبايد ننگ آيد . ليك داراب از آن پيشه مىگريخت و گازر از درد خون مىگريست . روزگار گازر به دو بخش گشته بود . يا نشان داراب را در دشت مىجست و يا در شهر . روزى او را در جايى كمان در دست ديد كه به آيين ، بر بگشاده و شست بسته بود . پس كمان را ازو بستد و به سردى به دو گفت : اى كودك پر زيان و جنگجوى ، چرا پيوسته به گِرد تير و كمان مىگردى و چرا با اين خردسالى ، اين چنين بدگمان گشتهاى ؟ داراب كه چنين شنيد ، به گازر گفت : اى پدر من ، تو پيوسته آب مرا تيره مىگردانى . ليك نخست مرا به فرهنگيان بسپار و چون زند و اوستا را به خوبى بيآموختم ، آنگاه مرا به پيشه و خوى و سرشت فرمان بده . ولى اكنون اين كار را از من مخواه . مرد گازر با او سخنان بسيارى گفت و آنگاه او را به فرهنگيان سپرد . داراب نيز از ايشان فرهنگ بيآموخت و پر منش گشت و از آزار و سرزنش رهايى يافت . پس به پرورانندهاش گفت : اى پدر ، بدان كه كار گازرى از من نمىآيد . پس دلت را بىانديشه كن و پيشهء مرا سوارى بكن . گازر كه چنين شنيد ، سوار زبردست و رخپيچ « 1 » و اسپافكن و نيكنامى برگزيد و داراب را براى روزگار درازى به دو سپرد . آن سوار نيز هر آنچه نياز بود ، از رُخ و سرنيزه و سپر داشتن و اسپ تاختن در آوردگاه و زخم چوگان و تير و كمان و هنر جستن و دورى از دشمن را به دو بيآموخت . داراب
--> ( 1 ) - رخ پيچ به پارسى به معناى عنان پيچ است .