حكيم ابوالقاسم فردوسى
610
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
نهاد ، سرِ تنگ تبنگو را بگشود . زن گازر كه آن را بديد ، نام پروردگار گيهان آفرين را بر او بخوانْد . در ميان پرند ، رخسارى تابان درست مانند اردشير ديد كه بالينش پر از مرواريد خوشاب و در پايين پايش عقيق و زبرجد و در دست چپش دينار سرخ و در سوى راستش ياكند بسيار بود . زن كه چنين ديد ، زود پستان پر از شير خود را به دو داد و از خوبى آن كودك دلپذير و از آن همه خواسته ، دلش از اندوه پاك شد . گازر نيز به دو گفت : اين كودك را تا جاودان به جان خود خريدار باشيم زيرا اين كودك نامدارى خواهد شد و در گيتى شهريار خواهد گشت . پس زن گازر آن كودك را همچون فرزند پاك خود بپرورد . به سديگر روز ، نام او را داراب نهاندند ، زيرا او را از آب روان يافته بودند « 1 » . روزى آن زن پاك انديش با شوهرش سخن مىگفت . به دو گفت : اكنون مىخواهى اين گوهران را چه كنى ؟ آيا چه كسى تو را در اين كار ، راهنما خواهد بود ؟ گازر به دو گفت : اى همسر نيك ، بهتر آن است كه از اين شهر به بيرون رويم و به شهرى برويم كه كسى ما را نشناسد و نداند كه آيا ما تهيدست و خواريم ، يا شاد و توانگر . پس پگاه آن گازر بنه برنهاد و ديگر از سرزمينش يادى نكرد و به همراه همسرش و داراب برفت . با خود ، هيچ بجز زر و گوهر بار نكردند . و بدين سان شست پرسنگ برفتند و در شهرى ديگر جاى گرفتند . در آن شهر بيگانه بسان توانگرترين كسان جايى براى خود بساختند . پس ، به هر شهرى كه مهتر نامورى در آن بود ، گوهرى [ از آن گوهرها ] بفرستاد و در برابرش ازو جامه و سيم و زر بگرفت . و اين چنين بكرد تا اين كه سرانجام براى او از آن گوهرهاى تبنگو هيچ بجز آن گوهر سرخ نمانْد . روزى زن گازر به دو گفت : ما ديگر از اين كار بىنياز گشتهايم . پس چون توانگر شدى ، ديگر به گِرد پيشه
--> ( 1 ) - ثعالبى نيز در باب وجه تسميه داراب مىنويسد : « آنان كودك را داراب ناميدند ، زيرا وى را در ميان درخت و آب يافته بودند ، چه دار در فارسى به معناى درخت است . سپس ب از آخر كلمه افتاده ، دارا مانده » . تاريخ غررالسير ، ص 228 . اين نام همان داريوش است . داريوش يا دارَىَوَاوش Drayava مركب از دو جزء drayah vahau جمعاً به معناى دارندهء نيكى است . برهان قاطع ، ص 813 حواشى معين .