حكيم ابوالقاسم فردوسى
588
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
آهنين و آسمان ، لاژوردين گشت . و بدين سان شاه كابل با آن سپاه كه روشنايى را از خورشيد و ماه نيز ببردند ، فرامرز را پذيره شد . چون سپاهيان رو در روى يكديگر گشتند ، همه جا پر از آواى آن پرخاش جويان شد . از انبوه اسپان و گَرد سپاهيان ، شير نيز راه خود را در بيشه گم كرد . باد و ابر كبودى برآمد و ديگر زمين از آسمان پيدا نبود . فرامرز به پيش سپاه آمد و ديدگان خود را از روى شاه كابل برنداشت . چون از دو سپاه آواى كوس برخاست ، ديگر آن جنگ جويان ناآرام گشتند . فرامرز با سپاه اندكى به تيزى خود را به دل سپاه دشمن زد . از گَرد آن سواران همهجا تاريك گشت و ناگهان سپهدار كابل گرفتار شد . آن سپاه بزرگ دشمن پراكنده گشت و دليران ايران بسان گرگ از هر سو بر ايشان نخيز بساختند و از پس آن سپاه بتاختند . چندان از آن پهلوانان هند و نامداران پر منش سند بكشتند كه همهء خاك آن آوردگاه گِل شد و سنديان پراكنده گشتند و هنديان تباه شدند . ديگر از سرزمين و خانهء خود دل بكَندند و زن و كودك خردسال رها ساختند . تن آن مهتر كابل پر از خون در تبنگويى بر پشت پيل افكنده شده بود . پس فرامرز آن شاه كابل را دست بسته به همراه چهل تن از خويشان بتپرست او به آن نخچيرگاه و به جايى كه آن چاهها را كنده بودند ، بيآورد . آنگاه از پشت سر ، زره كمان را بركشيد و چنان تيرى به شاه كابل بيانداخت كه استخوانش پديدار گشت . سپس او را سرنگون در آن چاه بيآويخت ، چنان كه تنش پر از خاك و دهانش پر از خون شد . آن چهل خويشاوند او را نيز در آتش افكند . پس از آن ، به سوى شغاد رفت و آتشى همچون كوه برافروخت و شغاد و چنارى را كه بدان دوخته شده بود و آن زمين را بسوخت . آنگاه سپاه را به سوى زابلستان كشانيد . چون فرامرز روزگار آن شاه ناراستكار كابل را بسر آورد ، مردى را در كابل ، شاه بكرد و همهء دودمان شاه پيشين كابل را بكشت . و بدين سان فرامرز كه ديگر روز روشن بر او لاژوردين گشته بود ، پر از داغ و درد از كابل بيآمد . همهء زابلستان و بُست ،