حكيم ابوالقاسم فردوسى

587

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

بدانجا رسيدند ، درون باغ ، دخمه‌اى بساختند و سر آن را تا به ابر برافراختند . آنگاه دو تخت زرّين را روبروى هم نهادند و فرامرز - آن پهلوان نيكبخت - به درون آن خوابگاه برفت . همهء كنيزان و بندگان پاك دل و يا از مردم آزاد ، مشك را با گل بيآميختند و به پاى رستم پهلوان پيل تن بريختند . همه مىگفتند : اى نامدار ، چرا اين چنين مشك و شاهبوى براى بشار خواستى ؟ ديگر به هنگام بزم بر جاى خود نمىنشينى و به گاه رزم ، ببر بيان نمىپوشى . گنج دينار نيز نمىبخشى . براستى كه ديگر خواسته به پيش تو خوار گشت . اكنون در بهشت خرّم شاد خواهى بود زيرا كه يزدان ، تو را از داد و مردانگى سرشته بود . و بدين سان در آن دخمه را ببستند و بازگشتند و آن رستم نامور و پهلوان گردنفراز درگذشت . چه جويى همى زين سراى سپنج * كه آغاز گنجست و فرجام رنج بريزى به خاك ، ار همه آهنى * اگر دين پرستى گر آهرمنى تو تا زنده‌اى سوى نيكى گراى * مگر كام يا بى به ديگر سراى سپاه كشيدن فرامرز به كين رستم و كشتن او شاه كابل را چون فرامرز سوگ رستم را بداشت ، سپاهيان خود را به سوى دشت براند . سپس در خانهء رستم پيل تن را باز كرد و سپاهيان را با گنج پدر بيآراست . سپيده دم خروش كارناى و كوس رويين و دراى هندى برآمد و فرامرز چنان سپاهى از زابل به كابل كشيد كه خورشيد از گيتى ناپديد گشت . از سوى ديگر ، چون شاه كابلستان از آن نامداران زابلستان آگاه شد ، سپاه پراكندهء خود را گرد آورد و از آن سپاهيان ، زمين ،