حكيم ابوالقاسم فردوسى

585

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

زارى گريستند . زواره نيز در چاهى ديگر بمرد و هيچيك از آن سواران كه با ايشان بودند ، چه بزرگ و چه خُرد ، [ بجز يك تن ] كسى زنده نمانْد « 1 » . آگاهى يافتن زال از كشته شدن رستم و آوردن فرامرز ، گاسونهء پدر و به دخمه نهادن از ميان آن نامداران كه با رستم بودند ، يك سوار بگريخت و گاهى پياده و گاهى سواره بود تا به زابلستان رسيد . چون بدانجا رسيد ، گفت كه رستم - آن پيل ژيان - در خاك شد و زواره و سپاهيانش نيز چنان گشتند و هيچكس از آن سواران ، از بد بدگمان رهايى نيافت . پس ، از براى آن كار دشمن و شاه كابلستان ، خروشى از زابلستان برآمد . زال خاك بر سر و روى خود مىريخت و روى و بر خويش را چاك مىكرد و مىگفت : اى پهلوان پيل تن ، ديگر تنها مىخواهم كه تنم نساجامه بپوشد . رستم پهلوان و سرافراز - آن اژدهاى دلير - و زواره - آن شير نامبردار - درخت خسروانىاى بودند كه به دست شغاد نفرين شدهء شوريده‌بخت كنده شدند . چه كسى مىداند كه در آن سرزمين ، روباه شوم با پيل كين مىجويد ؟ چه كسى چنين روزگارى را به ياد دارد و چه كسى را ياراى شنيدن اين سخن است كه شيرى همچون رستم بر آن خاك تيره از گفتار روباهى نابود گردد ؟ چرا من پيش از ايشان به زارى نمردم ؟ چرا در اين گيتى به يادگار مانده‌ام ؟ چرا بايد مرا زندگانى و كام و خورد و خواب و نام باشد ؟ اى پهلوان شيرگير و مهتر ، اى دلاور گيتىستان . زال در همان هنگام فرامرز را با سپاهيانى بفرستاد تا از شاه كابل رزم بجويد و تن آن كشتگان را از چاه بيآورد . چون فرامرز به پيش شهر كابل رسيد ، هيچ نامدارى را

--> ( 1 ) - ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 223 - 220 ميرخواند ، روضة الصفا ، ج 1 ، ص 633 - 630 طرسوسى ، داراب نامه ، ج 1 ، ص 4 - 3 .