حكيم ابوالقاسم فردوسى
570
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
سرش نهاد و سپس در گاسونه را سخت ببستند . و بدين گونه آن درخت بارور خسروانى برفت . آنگاه رستم چهل استر را برگزيد و بيآورد و از بالاى ايشان ديباى چين بيآويخت و دو استر از آنها را به زير گاسونهء اسفنديار شاه نهاد . سپاهيان با رخسارى زخم زده و مويى كَنده و زبانى شاهگوى و روانى شاهجوى ، كوسها را نگون ساخته و درفشها را دريده و جامههايى كبود و بنفش بر تن كرده و از چپ و راست و پيش و پس روان بودند . پشوتن در پيش سپاه بود . يال و دُم آن اسپ سياه اسفنديار را بريده و بر آن زينى نگونسار نهاده و گرز و كلاهخود نامور و گبر و جامهء اسفنديار جنگجوى را از زين بيآويخته بودند . و بدين سان سپاه ايران برفت و بهمن كه خون مىگريست ، در زابل بماند . تهمتن او را به ايوان خود برد و همچون جان خويش بپرورانيد . از سوى ديگر ، به گشتاسپ از آن كار آگهى رسيد . با شنيدن آن آگهى ، سر شاه نامبردار نگون و همهء جامههايش بر تنش چاك شد و سر و افسرش به خاك آمد . خروشى به زارى از ايوان برخاست و همهء گيتى پر از نام اسفنديار گشت . در هر سوى ايران كه از آن كار آگهى يافتند ، كلاه بزرگى بر زمين انداختند . گشتاسپ پيوسته مىگفت : اى پاك كيش ، ديگر هرگز زمان و زمين ، كسى چون تو نبيند . از روزگار منوچهر تا كنون هيچ گردنفرازى به مانند تو نيآمد كه با تيغ خود ، كيش را بپالود و همه چيز را بر جاى خود داشت . بزرگان ايران كه چنين ديدند ، خشم گرفتند و چشم خود را از آزرم گشتاسپ بشستند و به آواى بلند گفتند : اى شوربخت ، تو از براى اين تخت شاهى ، كسى چون اسفنديار را به زابل فرستادى و به كشتن دادى تا بر تخت نشينى و تاج شاهى بر سر نهى . پس سرت را از تاج كيان شرم باد و باشد كه زود بخت از تو برگردد . پس همگى از ايوان او برفتند و كاخ و ديوانش پر از خاك شد . چون مادر و دختران و خواهران اسفنديار از آن كار آگه شدند ، همگى با سرى برهنه و پايى پر از گرد و خاك و جامههايى كه بر تن چاك كرده بودند ، از ايوان برفتند . پشوتن دلسوخته در آن راه مىرفت و در پشت سرش آن گاسونه و اسپ