حكيم ابوالقاسم فردوسى

566

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

سپرد و پياده و خروشان به پيش او آمد . با شرم ، خون از ديدگان مىباريد و با آوايى نرم به او مويه مىكرد . از سوى ديگر ، چون زال از آن رزمگاه آگهى يافت ، همچون باد از ايوان بيآمد . زواره و فرامرز نيز بسان بيهوشان برفتند و چندى نشان ايشان را بجستند . چنان خروشى از آن آوردگاه برآمد كه روى خورشيد و ماه تاريك گشت . زال كه بدانجا رسيد ، به رستم گفت : اى پسر ، از پيش با درد جگر بر تو مىگريم زيرا كه از داناى چين و از اخترشناسان ايران زمين چنين شنيده‌ام كه هر كه خون اسفنديار را بريزد ، روزگارش بسرآيد . در اين گيتى برايش رنج و سختى باشد و چون درگذرد ، او را شوربختى بُوَد . اسفنديار كه چنين شنيد ، به رستم گفت : من بد روزگار را از تو نديدم . زمانه چنين بود و آنچه مىبايست بشود ، رخ داد . اينك هر آنچه گويم ، بايد كه بشنوى . تو بهانه بودى و مرگ من از پدرم بود ، نه از سيمرغ و رستم و تير و كمان . او به من گفت : برو و سيستان را بسوزان زيرا كه نمىخواهم از اين پس سرزمين نيمروز بر جاى باشد . او بكوشيد تا سپاه و تاج و تخت براى او بماند و من از اين سرا رخت ببندم . اكنون تو اين پسر نامور و خردمند و دستور بيدار من - بهمن - را از من پدروار بپذير و هر آنچه به تو مىگويم ، ياد گير . او را با شادى در زابلستان نگاه‌دار و همهء كارهاى بدنژادان را همچون باد بساز . به بهمن آرايش كارزار و نشستنگاه بزم و شكار كردن و آيين مِى و رامش و زخم چوگان و بارگاه و بزرگى و برخوردارى از روزگار بيآموز . زيرا آن جاماسپ - كه نامش گم شود و هرگز به گيتى كام نبيند - چنين گفت كه بهمن از من به يادگار بماند و شهريارى سرافرازتر از من باشد . تهمتن چون اين سخن را بشنيد ، بر پاى خاست و گفت : اگر تو درگذرى ، من از آنچه گفتى سر نپيچم و همهء آنچه را كه بگفتى ، فرمان ببرم . او را بر تخت نامور پيلسته بنشانم و تاج دلآرايى را بر سرش نهم . اسفنديار كه چنين شنيد ، به رستم گفت : كار من به پايان رسيد ، پس بهمن را نگاهدار باش . بدان كه يزدان گواه و