حكيم ابوالقاسم فردوسى
565
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
آورم و در اين راه ، خِرد را راهنماى خود بدارم . ليك چون اين كار از من روشنى گرفت و دست اهريمن از بد بسته شد ، زمانه چنگال تيز خود را بيازيد و ديگر مرا هيچ راه گريزى ازو نبود . اينك اميد آن دارم كه دل و جان من هر آنچه كه در اين گيتى كاشته ، در بهشت بدرود . ولى بدان كه پسر زال ، مرا با مردانگى نكشت . به اين گزى كه در دست دارم ، بنگر . روزگار من از سوى سيمرغ و رستم چارهگر با اين چوب بسر آمد . اين بند و افسونها را زال - كه نيرنگ و بند گيتى را مىشناخت - بساخت . چون اسفنديار اين سخن را ياد كرد ، رستم با درد بپيچيد و بگريست . پس گفت : همانا كه از براى ديو ناسازگار بود كه بهرهء من از روزگار ، تنها رنج شد . همهء آنچه او بگفت ، درست است . او هيچ از راه مردانگى به كژّى نگراييد . براستى كه از آن هنگامى كه من در گيتى كمر پهلوانى بستهام و پيوسته رزم گردنكشان را ديدهام ، هيچ سوارى با زره و جوشن كارزار همچون اسفنديار نديدهام . من از بيچارگى بود كه به سوى چاره گشتم و سر خود را به او ندادم . چون آن كمان و بر و شست او را بديدم ، از دستش بيچاره گشتم و مرگ او را در كمان خود بساختم و چون روزگارش بسر آمد ، آن تير را بيانداختم . ليك اگر روزگار او باز مىآمد [ و مىبايست باز هم زنده بماند ] ، هرگز اين كار كژّ از من سر نمىزد . ازين خاك تيره ببايد شدن * به پرهيز يك دَم نشايد زدن در آن كار بد ، من تنها بهانهاى بودم كه با اين تير گز به اين كار پر آوازه مىگردم . اندرز كردن اسفنديار ، رستم را آنگاه اسفنديار به رستم گفت : اكنون روزگار من بسر آمد . پس ديگر مپرهيز و برخيز و بدينجا آى ، زيرا كه انديشهء من ديگرگون گشت . باشد كه پند و اندرز مرا بشنوى و با بزرگى خود بكوشى كه آن را بجاى آورى . پس تهمتن به گفتار او گوش