حكيم ابوالقاسم فردوسى
562
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
شوم يار مباد . اينك من پيوسته چارهاى مىجويم تا روزگار ، تو را از كارزار سير گرداند . اسفنديار كه چنين شنيد ، گفت : بدان كه من در روز پرخاش و جنگ ، فريبكار نيستم . تا به كِى مىخواهى از ايوان و خانهات سخن بگويى و رخسار آتش را بشويى ؟ اگر مىخواهى كه زنده بمانى ، نخستين كارى كه مىكنى اين باشد كه به بند ما درآيى . ليك رستم بار ديگر زبان بگشود و گفت : شهريارا ، ديگر از بيداد ياد مكن . نام مرا زشت و نام خودت را خوار مساز زيرا كه از اين كارزار هيچ بجز بد نيآيد . بدان كه من به تو هزاران گوهر شاهوار با دستبند و گردنبند و گوشواره و هزاران ريدك نوشلب - كه شب و روز پرستندهء تخت تو باشند - و هزار كنيزك خلّخى - كه با فرّخى زيبندهء تاج هستند - مىدهم . اى بىهمتا ، در گنج سام و نريمان و زال را در پيشت مىگشايم و همه را به پيش تو گِرد مىآورم . از زابلستان نيز مردانى مىآورم كه همگى از تو فرمان ببرند و در هنگام رزم ، دشمن را شكست دهند . سپس خودم پرستارفش در پيش تو به پيش آن شاه كينهكش آيم . پس اى شهريار ، كينه را از دلت دور كن و ديو را در تن خود جاى مده . تو كه شاه و ايزدپرست هستى ، بجز بند هم راهى براى پيروزى بر من دارى . زيرا كه از بند تا جاودان بر من نام بد بماند و از تو هرگز بد نسزد . ليك اسفنديار به رستم گفت : تا به كِى مىخواهى اين سخنان نابكار را بگويى ؟ به من مىگويى از راه يزدان و از فرمان شاه بگرد . بدان كه هر كسى كه سر از فرمان شاه بپيچد ، خداوند را افسون كرده باشد . پس با خيرهسرى چنين سخنانى مگوى و بجز بند يا رزم هيچ مگوى . تير انداختن رستم ، اسفنديار را به چشم ديگر رستم بدانست كه در پيش اسفنديار ، لابه به كار نمىآيد . پس كمان را به زه